تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 7


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 7


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 10:00 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
اینم از قسمت بعد
امیدوارم خوب شده باشه


جان بعد از تشکر به سمت میز معلم پیر رفت.صدای هر قدمش در گوش یوکاری مانند فریادی بلند بود.تا کنون در هر دو مرگ اتفاق افتاده یوکاری حضور داشت.خیلی نزدیک به مقتول.....بی اختیار سرش را بالا آورد و به جان شاردیس خیره شد و ناگهان نفسش حبس شد.لحظه ای با جان شاردیس چشم تو چشم شد و همان یک لحظه کافی بود تا قلب یوکاری از حرکت بایستد.
جان شروع به صحبت کرد:
-سلام.اسم من جان شاردیسه و برادر هیناتا هستم.نمیخوام زیاد مقدمه چینی کنم،پس یه راست میرم سر اصل مطلب.من توی سازمانی کار می کنم که وظیفش جلوگیری از حوادث غیر عادیه.شاید با خودتون بگید که همه آدما می میرن و این غیر عادی نیست و از اینجور حرفا...ولی می خوام بدونید که با توجه به تحقیقات سازمان ما این اتفاقات هیچکدوم طبیعی نیست.با اینکه پدر و مادر خیلیاتون با اینکه شما اینارو بدونین مخالف بودن اما لازم بود که بدونین.اولین ,قتل, توی تابستون اتفاق افتاده بود.یه زن میانسال با ضربه چاقو کشته شده  بود و تمامی پولی که همراهش بود به سرقت برده شده بود.اسم اون زن آندا کازامی بود.
شاردیس کمی مکث کرد لحظه کوتاهی به میز خیره شد.خیلی زود سرش را بلند کرد و حرفش را ادامه داد:
-فردای اون روز یه زن جوان و فرزند کوچکش دوباره مثل قبل با ضربه ی چاقو کشته شدند.تحقیقات ما نشون داده که هر سه قربانی با یک چاقو کشته شدند.اما این بار با این که  مقدار نسبتا زیادی پول همراه زن جوان بوده چیزی ازشون سرقت نشده .ما دقیقا انگیزه قاتل رو نمی دونیم.به نظر می رسه که قاتل بعد از این قتل تا مدت زیادی کسی رو نکشته.که میشه تا چند روز پیش که دوستتون تاکاکو تاتسومی رو از دست دادین.
هیچکدام از دانش آموز ها(به جز ساکورا)هیچ عکس العملی از خود نشان ندادند.انگار هیچ وقت همچین شخصی را نمی‌شناختند.هیچ کس دختر غمگین مو قرمزی که همیشه در کنج کلاس با بغض به تنها عکسی که از پدرش داشت نگاه میکرد را نمی‌شناخت.
جان شاردیس که همچنان چهره اش حالت خاصی نداشت دوباره شروع به صحبت کرد:
-احتمالا شما فکر می کنین که اون قتل نبوده و فقط یه اتفاق بوده.اما اینطور نیست.ما با اجازه تنها سرپرستش که مادرش بود جنازه اون دخترو بررسی کردیم و در کمال تعجب دیدیم آثاری که در جای زخم قربانی های قبلی وجود داشته در بدن این دختر هم وجود داشت.و همینطور در بدن هیناتا.
یوکاری که میخواست به نحوی جان را بپیچاند با پوزخند گفت:مگه امکان داره کسی که از پله ها افتاده به قتل رسیده باشه؟!من خودم اونجا بودم.می خواستم بر گردم خونه و تاکاکو هم داشت از پله ها میومد پایین.دختره احمق،به سرش زد که از پله ها سر بخوره و افتاد و مرد.هیچ کس دیگه ای اونجا نبود.
جان برای اولین بار لبخند محوی زد و با ملایمت پرسید:خودت چی؟!
یوکاری سعی کرد خود را نبازد و او هم با لبخند جواب داد:اگه من یه موجودی بودم که توانایی کشتن هر کسی که بخوادو داره،اول از همه کسایی رو می کشتم که بیشتر به ضررمن.نه یه دختربچه افسرده.
جان چشم هایش را بست و لبخند کوچکی زد و دوباره برای کلاس شروع به سخنرانی کرد:
-به هر حال بچه ها،من ازتون می خوام که هر مورد مشکوکی دیدین فورا به مدیر مدرستون خبر بدید.به هیچ وجه به جاهای خطرناک نزدیک نشید و هیچ کار احمقانه ای نکنید.و همینطور،هیچکدومتون به سرش نزنه که بخواد از این ماجرا سر در بیاره.
سپس به سمت معلم که گوشه کلاس کنار کتابخانه رنگ و رو رفته و کهنه کلاس ایستاده بود رفت. و بعد از تشکر دوباره از بچه ها خداحافظی کرد و به سمت در کلاس رفت.در را باز کرد و خواست بیرون برود که ایستاد.پس از چند لحظه برگشت و با لبخند رو به یوکاری گفت:شما،لطفا بعد از کلاستون به دفتر مدرسه بیاید!
و یوکاری را گیج و مبهوت رها کرد و از کلاس خارج شد.
طولی نکشید که زنگ به صدا در آمد و همهمه بچه ها شروع شد.وقتی معلم از کلاس بیرون رفت و تقریبا صدای بچه ها به حدی بود که کسی صدای آنها را نمی شنید،ساکورا فورا به سمت یوکاری امد و با دلهره گفت:
-این چه حرفایی بود که زدی؟!یعنی چیکارت داره؟!
یوکاری اخم محوی کرد و گفت:
-می رم ببینم چه خبره!
ساکورا با اضطراب گفت:
-مراقب خودت باش!
یوکاری ابتدا کمی بهت زده به ساکورا نگاه کرد.تا کنون همچین احساسی به او دست نداده بود.برای اولین بار لبخند گرمی زد و از کلاس خارج شد.


   بهشتی در قلب شیطان   داستاان