تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 6


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 6


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 10:00 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
حرف خاصی ندارم:/
ادامه مطلب:/


یوکاری که تا گردن در آب فرو رفته بود خود را بیرون کشید و نفس نفس زد و به آب نگاه کرد.چهره اش درون آب مواج،مشخص نبود.با دستش موهای خیس بلند جلوی صورتش که در اثر خیس شدن سنگین شده بود به عقب داد
.قطرات آب آهسته از دور صورتش سر می خورد و به چانه اش می رسید و می چکید.یوکاری به عقب برگشت و چهره ی خندان هیناتا را دید.با شیطنت گفت:پس کار تو بود!هیناتا خندید.یوکاری ااز لبه ی حوض پایین پرید و به سمت هیناتا دوید.
هیناتا همانطور که بلند می خندید فرار کرد و به سمت درخت بلندی رفت.یک پایش را روی یکی از شاخه های پایینی آن گذاشت و از درخت بالا رفت.وقتی به یکی از بلندترین شاخه ها رسید نگاهی به یوکاری در پایین درخت انداخت.اما او آ« پایین نبود.یکی یکی شاخه ها را گرفته بود و به سرعت بالا می آمد.ساکورا هم از پایین درخت دلواپس آن دو را نگاه می کرد.
هیناتا چند شاخه دیگر هم بالا رفت که حس کرد دستی پایین پیرهنش را گرفت و بعد صدای سرخوش یوکاری را شنید:گرفتمت!
ساکورا داد زد:یوکاری ولش کن!
و به اطراف نگاه کرد.هیچ کس آن جا نبود.پارک خلوت خلوت بود.ساکورا که نمی خواست از بال هایش استفاده کند،دوید و رفت تا کسی را بیاورد.
هیناتا سعی کرد خودش را بالا بکشد و موفق هم شد و از دست یوکاری فرار کرد و بالاتر رفت.اما ناگهان پایش سر خورد و چند ثانیه بعد قطرات خون روی صورت و لباس های یوکاری پاشید.
صورت هیناتا جایی نزدیک یوکاری در شاخه ی تیزی که از نته ی درخت بیرون زده بود فرو رفته بود و هیناتا آویزان شده بود.یوکاری فورا از درخت پایین پرید و دنبال ساکورا رفت.
------------
یوکاری که سر کلاس نشسته بود نگاهی به صندلی هیناتا انداخت.دسته گل سفیدی جایش بود.سپس صندلی پشتی هیناتا را نگاه کرد.ساکورا به میز نگاه می کرد.موهای طلاییش که خرگوشی بسته بود روی صورتش ریخته بود و چیز خاصی از صورتش مشخص نبود.یوکاری به چند صندلی آن طرف تر در گوشه ی کلاس نگاه کرد.صندلی تاکاکو تاتسومی،دختر مو قرمز همیشه غمگین کلاس هم خالی بود.
یوکاری پوزخند محوی زد و به صندلی اش خیره شد.لبخند کج کوچکی بر لب داشت.
با صدای باز شدن در سرش را بالا آورد و به در کلاس نگاه کرد.با دیدن مردی که همراه معلم پیرشان بود خشکش زد.تمام بدنش داغ شده بود.حس می کرد صدای تپش قلبش نمی گذارد صدا های دیگر را بشنود.به سختی ایستاد و بعد با اشاره ی معلم نشست.
معلم بعد از سلام گفت:حادثه ی غم انگیزی بود.خیلی خیلی غم انگیز.بعد از مرگ غم انگیز دانش آموز عزیزمون،تاکاکو تاتسومی،یه بار دیگه عزادار شدیم.هیناتا،پسرم!چه جوان سرحال و باهوشی بود.اما دیروز......آه...بزارید دیگه راجب این مصیبت بزرگ حرف نزنیم.هیناتا شاردیس،پسر عزیز من!روحت در آرامش باشد.
یوکاری حتی یک کلمه از حرف های معلمشان را هم نمی فهمید.و فقط  و فقط به مرد مو مشکی قد بلندی که کمی دور تر از معلمشان ایستاده بود فکر می کرد.آخر...او. . . .؟اینجا چه کاری داشت ....؟
معلمشان پس از دقایقی سکوت گفت:و حالا می خوام راجب یک موضوع دیگه صحبت کنم.اما نه،بهتره خودشون بگن که برای چی اومدن.ایشون برادر بزرگ تر همکلاسی خوب شما،هیناتا هستن.ازتون می خوام بیاید اینجا و راجب دلیلی که به اینجا اومدید صحبت کنید،آقای جان شاردیس.
----------
خدانگهدار^_^


   بهشتی در قلب شیطان   داستان