تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 4


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 4


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 09:59 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
ادامه مطلب:/



شغل این دو مرد چه بود؟
اکنون حس کنجکاوی نیز به ترس یوکاری اضافه شده بود.این دو مرد،به سمت محل کارشان می رفتند.یوکاری نیز به دنبال آن ها رفت.این مسیر به طرز عجیبی برای یوکاری آشنا بود.و زمانی که ساختمان بلندی را دید که نگهبانی بی حوصله نیز کنار آن ایستاده بود،هم مرد را شناخت،هم مسیر را.
مرد و همکارش به داخل ساختمان رفتند.یوکاری هم خواست برود که یادش افتاد اجازه ورود ندارد.به نگهبان خیره شد.اگر او را می کشت؟....نه!نه!او نباید بی احتیاطی می کرد.
اگر در این چند دقیقه خبر را به همکاران دیگرش می داد؟....نه!نه!او هنوز مطمئن نبود...اما....به هر حال یوکاری چاره ی دیگری نداشت.گوشه ای ایستاد تا بیرون بیایند.و ایستاد...و ایستاد...و ایستاد....و ایستاد....ساعت ها می گذشت و یوکاری دیگر خسته شده بود.سمت نگهبان رفت و با خستگی پرسید:
-کی ساعت کاری اینجا تموم میشه؟
-مگه مهمه؟
-نه....همینجوری پرسیدم....
-وایسا ببینم...تو همون دختر خنگه نیستی؟!
یوکرای اخمی کرد وگفت:
-دختر خنگه؟!
-آره دیگه!همونی که می خواست بره این تو میگفت اینجا دیواره!
-اوه...آهان!خنگ نیستم ولی خودمم!سوالمو جواب بده!
-چرا اینقدر راجب همه چیز فضولی میکنی؟
-من فضولی می کنم؟!
-آره دیگه!خیلی فضولی!اصلا مامانت کجاست؟!
-مگه به تو ربطی داره؟!
-با من اینجوری حرف نزن!
یوکاری مشتش را بالا برد که دستی قوی مشتش را گرفت و پایین آورد.مردی با موهای مشکی با چهره ای جدی پرسید:
-مشکلی پیش اومده؟
یوکاری دستش را محکم کشید و گفت:
-نه....این نگهبان خنگتون مشکل می سازه!
نگهبان فریاد زد:
-به من میگی خنگ؟!
اما مرد گفت:
-کافیه دیگه!
سپس رو به یوکاری کرد و چند لحظه به او نگاه کرد.
-تو اینجا چیکار می کنی؟
-داشتم رد می شدم!یه سوالم از نگهبانتون پرسیدم!مگه جرمه؟
مرد با گیجی گفت:
-نه...جرم نیست....ولی چرا؟!
-همینجوری!
-همنیجوری؟
یوکاری با اخم به مرد زل زد.مرد گفت:
-خیلی خوب.کسی همراهتونه؟
-نه
-مادرتون؟پدرتون؟
یوکاری با اخم به زمین زل زد
-اتفاقی افتاده؟
-من مادر و پدر ندارم.
-اوه،متاسفم.نباید می پرسیدم.اسمتون چیه؟
--------
یوکاری و مرد در رستوران نشسته بودند و دو فنجان قهوه جلویشان بود.
-یعنی شما نه خواهر و نه برادر؟هیچ کسی رو ندارید؟
-نه.
-پس با کی زندگی می کنید؟
-خودم تنهایی.
-صبر کنید ببینم.قیافتون خیلی آشناست.شما همون پیشخدمت نیستید که؟....
-آره.من خودم کار می کنم.
-پس حتما زندگی سختی دارید.
-تقریبا.
-پس مگه الان نباید سر کارتون باشید؟
-یه مقدار حالم بد بود.
-آهان.گفتید اسمتون چی بود؟
-چیزی نگفتم.
-خب الان می پرسم؟
-یوکاری ایزومی
-
منم جان شاردیس هستم.از دیدنتون خوشبختم.
-منم همینطور.
-ایزومی،پدر و مادرتون فوت شدن؟
-نه،منو ول کردن.
-اوه،چه غم انگیز.راستش،من پدرم وقتی 5 سالم بود فوت شد.مادرم هم به تازگی از دنیا رفت.
-متاسفم.
-من فقط یه برادر کوچیکتر دارم که تقریبا همسن شماست.
-میتونم بپرسم شغلتون چیه؟
-اوه نه!نمیشه!
-ولی شما شغل منو پرسیدید؟!
-شغل من فوق محرمانست!
-یعنی چی؟مگه چیکار می کنید؟
-نمی تونم بهتون بگم!
-برای چی؟!
-من نمیتونم اطلاعاتو برای هر کسی توضیح بدم!
-هر کسی؟!منظورت چیه که میگی هر کسی؟!
-یعنی آدمای عادی مثل تو!
آدمای عادی؟!از نظر یوکاری این یک توهین بود!او یک شیطان در گیهنا بود!یوکاری خود را کنترل کرد و ایستاد و با لحنی جدی گفت:
-من دیگه می رم.شب به خیر
-ناراحت شدید؟
-نه.خداحافظ
-خداحافظ
و سپس بیرون رفت
----
یوکاری به سرعت داخل دفتر مدیر رستوران پرید
-سلام خانوم!!امروز اولین روز مدرسمه!
یوکاری یونیفرم مدرسه پوشیده بود و کیفی در دستش داشت و با ذوق به مدیر رستوران نگاه می کرد.
مدیر بعد از چند لحظه گفت:
-دختم واقعا داخل این لباس ها زیبا شدی!اما چند بار بهت بگم که اینجوری نپری داخل دفتر من؟!
یوکاری خنده ی آهسته و خجالت زده ای کرد.
-خب دخترم،امیدوارم موفق باشی!فعلا!
یوکاری هم برای مدیر دست تکان داد و از او خداحافظی کرد و با شادی راه مدرسه را پیش گرفت.
بالاخره پس از مدت کوتاهی قدم زدن به مدرسه رسید.در اولین نگاه بسیار هیجان زده شد.بدو بدو در حیاط دوید تا اینکه ناگهان....
چیزی که می دید را باور نمی کرد.دختری را میدید که موهایش طلایی بود و خرگوشی بسته بود و چهره ی شاد و زیبایی داشت.اما یک چیزی مشکل داشت،یوکاری،دو بال بزرگ و سفید اما کمرنگ تر از حالت عادی را پشت دختر می دید اما حس می کرد دیگران آن را نمی بینند.گیج به سمت دختر رفت و آهسته به شانه اش ضربه زد.دختر برگشت و لبخندی زد اما ناگهان چهره اش بهت زده شد.
یوکاری و دختر هر دو متعجب به یکدیگر نگاه می کردند.پس از چند لحظه بالاخره یوکاری پرسید:
-تو چی هستی؟
دختر جوب نداد و چند لحظه به یوکاری خیره شد.سپس پرسید:
-تو چی هستی؟
یوکاری متعجب چیزی نگفت.دختر پس از چند لحظه گفت:
-تو انسان نیستی....یه شیطانی....درست نمی گم؟!
گویی همه جا دور سر یوکاری می چرخید.دختر پرسید:
-اسمت توی گیهنا چیه؟اگه یه شیطان باشی،می شناسمت.
یوکاری بهت زده جواب داد:
-کا...کاجی
-کاجی؟پس یه شیطانی.
 و ذوق زده گفت:

-همون شیطانی که به زمین فرستادنش!
یوکاری به چیره ی ذوق زده ی دختر خیره شد و چیزی نگفت.دختر خندید و گفت:
-منو میشناسی دیگه؟!من هانام!دختر فقرشته ی بزرگ!البته تو منو ساکورا اوتسوکا صدا کن!
کاجی سرش گیج می رفت.قلبش تند نتند می زد و نفسش بند آمده بود.هانا؟اینجا؟چرا؟
-کاجی؟!چرا حرف نمی زنی؟!
کاجی آهسته گفت:
-امکان نداره....
-چی امکان نداره؟
کاجی هیجان زده بلند گفت:
-امکان نداره!
ساکورا بهت زده به یوکاری خیره شد.یوکاری با هیجان گفت:
-تو هانایی؟!همون فرشته؟!اینجا چیکار میکنی؟!چطوی منو شناختی؟!
ساکورا هوشمندانه گفت:
-همونطوری که تو منو شناختی!
یوکاری گیج گفت:
-ولی من که بال ندارم!
ساکورا موهای یوکاری را از جلوی صورتش کنار زد و گفت:چشمات!برای من،یه رنگ قرمز عجیبی داره!براق و درخشانه...و خیلی زیبا....این نشانه ی شیطان ها در زمینه.....
یوکاری وحشت زده گفت:
-ولی من که چشمامو آبی می بینم!یعنی اون بچه ای که گفت تو شیطانی؟....
-نه!نه!فقط شیطان ها و فرشته ها میتونن این نشونه ها رو ببین،چشم قرمز و درخشان،و بال بزرگ کمرنگ.راستی...کدوم بچه؟!
یوکاری سیر تا پیاز سفرش به آسیاه را مو به مو از اول تا آخر برای ساکورا تعریف کرد و در نهایت ساکورا بهت زده به یوکاری خیره شد.
-ت...تو...ادم کشتی؟!
--------
اینم قسمت 4^^
فعلا خدانگهدار^^


   بهشتی در قلب شیطان   داستان