تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 6


رویاهای فراموش شده-قسمت 6


شنبه 16 تیر 1397♦ 08:48 ب.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

---
هیچی دیگه:/اصل داستان داره کم کم شروع میشه:/

یوکا درون آب پرید و پایین تر رفت.بالاخره چشمش به ریکو افتاد.عمق آب کم بود اما به اندازه ای بود  که یک انسان ناشی بتواند غرق بشود.پایین تر رفت و ریکو را گرفت.سپس به سختی بالا آمد.ریکو را روی خشکی گذاشت و نفس نفس زد.سپس او هم خود را از آب بیرون کشید.یوکی با تعجب به ریکو نگاه کرد:
-پس واقعا غش کرده بود!
یوکا دستش را روی پیشانی ریکو گذاشت که هنوز هم از آن خون بیرون میزد.یوکی نزدیک تر آمد و ریکو را کول کرد:
-من میارمش.
یوکا سری تکان داد و جلوتر از یوکی رفت تا دم در خانه رسیدند.یوکا رو به یوکی گفت:
-فویو-سان سنش بالاست و یکمی هم مریضه.ممکنه اگه ریکو رو تو این وضعیت ببینه حالش بد شه.من اول می رم تو و به ریکا می گم بیاد بیرون.
یوکی که ریکا و فویو-سان را نمیشناخت و همینطور متوجه حرف های یوکا نشده بود الکی سری تکان داد.یوکا وارد خانه شد.از پله ها بالا رفت و وارد نشیمن شد.فویو-سان کنار شومینه بود.یوکا نزدیک فویو-سان رفت و گفت:
-سلام!
+سلام دخترم.خوبی؟
-ممنون.فویو-سان،می شه بپرسم ریکا کجاست؟
+ریکا خونه نیست
-کجا رفته؟
+خونه دوستش،کانا
-اهان،ممنون
سپس به سمت در دوید.فویو-سان گفت:
-برای چی پرسیدی؟
+ها؟آها!هیچی،می خوام جای یکی از مانگاهاشو ازش بپرسم!
-عزیزم اگه یکم صبر کنی خودش میاد!
+نه،می خوام کانا رو هم ببینم!
سپس بی آن که به فویو-سان فرصت طرح سوال یا پیشنهادی دیگر بدهد از خانه خارج شد.از حیاط بیرون رفت و رو به یوکی که به دریا خیره شده بود گفت:
-بیا بریم!
+کجا؟توی خونه؟
-نه.تو فقط دنبالم بیا
+دوره؟
-نه زیاد
+گفتنش برای تو که مثل پر داری راه می ری آسونه،نه من که یکی مثل خودم روی کولمه!
-ببخشیدا،ولی اگه تو همین کارو هم نتونی انجام بدی به چه دردی می خوری،آقای قوی ترین دشمن همه ی اناید ها؟!
یوکی دیگر چیزی نگفت و دنبال یوکا راه افتاد.در طول راه هیچ کدام از آن ها یک کلمه هم حرف نزد.تا اینکه بالاخره به خانه ی کانا رسیدند.یوکا در زد و کانا در را باز کرد.با مشاهده ی وضعیت ریکو حسابی آشفته شد.کانا گفت:
-اوه،حالش خیلی بده!بدو،بدو سریع بیارش داخل.
یوکی همراه با ریکو که روی کولش بود وارد شد و یوکا در را بست.سپس وارد خانه شد و یوکی هم ریکو را روی زیر اندازی که کانا برای ریکو پهن کرده بود گذاشت.کانا با دستمال مرطوبی شروع به تمیز کردن خون های خشک شده ی  زخم پیشانی ریکو کرد.یوکا بی حرکت کنار کانا نشسته بود و یوکی در سمت دیگر کانا به دیوار تکیه داده بود و با اندک اخمی به کانا نگاه می کرد.یوکا که چشمش به یوکی خورده بود با خودش فکر کرد که چهره ی یوکی در این حالت جدی اصلا به شخصیتش نمی خورد.با چند ساعت پیش که یوکا تازه او را دیده بود کاملا تفاوت داشت.
وقتی کار تمیز کردن زخم ریکو تمام شد کانا رو به یوکی کرد و با خنده گفت:
-خب،خب!ایشون کی باشن؟!تا حالا ندیدمش!
یوکی با همان اخم کمرنگش جواب داد:
-یوکی.و شما؟
کانا خندید و جوابی نداد.در عوض سوال دیگری مطرح کرد:
-و شما با ریکا و ریکو نسبتی دارین؟!
یوکی دوباره با کمی اخم و لحنی نسبتا معترضانه گفت:
-اینجا یه آدم حسابی پیدا نمیشه!؟
کانا که هنوز لبخند بر لب داشت با صدای بلندی رو به اتاقی در بسته کرد و گفت:
-ریــــکا ا ا!!بیا یه نفر با تو کار داره!
چند ثانیه بعد ریکا در حالی که کتابی با جلد آبی رنگ را در یک دستش گرفته بود از اتاق بیرون آمد.با مشاهده ی برادر کوچکش،ریکو،حالش فورا دگرگون شد.کتاب را همانجا رها کرد و کنار برادرش نشست.دستش را روی زخم پیشانی اش گذاشت که هنوز کمی خون ریزی داشت.فورا به سمت یوکا برگشت و پرسید:
-چی شده؟!
+ه..ه...هیچی!باور کن...-
یوکی حرف یوکا را قطع کرد و گفت:
-یه اناید بهش حمله کرد
کانا نفسش را در سینه حبس کرد و ریکا با تعجب و عصبانیت تقریبا فریاد کشید:
-چی؟!
+چیز خاصی نبود باور کن!
و بعد در حالی که به خودش اشاره می کرد گفت:
-خودم ترتیبشو دادم!
ریکا نگاهش را از یوکی گرفت و به برادرش نگاه کرد.ریکو به آرامی خوابیده بود.قطره اشکی از چشمان ریکا چکید.یوکا شگفت زده شده بود.هیچ گاه او را این چنین ندیده بود.ریکا یک دستش را زیر سر ریکو گذاشت و سپس محکم او را در آغوش کشید.تا چند ثانیه هیچ کس حرفی نزد و بالاخره سکوت با صدای کانا شکسته شد:
-بهتره یه دکتر ببریمش.اینجوری مطمئن تریم.
ریکا از ریکو جدا شد و چهارزانو نشست.سرش پایین بود و موهای طلاییش دورش ریخته بود و مانع از دیدن چهره اش می شد.کانا که جوابی نگرفته بود گفت:
-ریکا؟
ریکا زیر لب کلماتی را زمزمه کرد.کانا دوباره ریکا را صدا زد تا اینکه ریکا با صدای نسبتا آهسته ای گفت:
-پولشو نداریم...
کانا که انگار انتظار این حرف را نداشت خندید و سپس دستش را روی شانه ی ریکا گذاشت.ریکا به او نگاه کرد.کانا با لبخند گفت:
-پس من اینجا چیکاره ام؟!
ریکا با تته پته گفت:
-ولی...ولی...
کانا دوباره لبخندی زد و گفت:
-هیچ اشکالی نداره!دوستمی دیگه!
بالاخره لبخندی بر ریکا نشست.
----------
یوکا و یوکی کنار دریا نشسته بودند.ریکا و کانا ریکو را پیش دکتر برده بودند و وقتی یوکا به آنها پیشنهاد داد که یوکی می تواند ریکو را کول کند یوکی و ریکا مخالفت شدیدی با این پیشنهاد کردند.ریکا خودش برادرش را کول کرد و همراه با کانا رفت.یوکی کنار دریا رفته بود و یوکا نیز به دنبالش رفته بود زیرا سوالی از او داشت.پس از مدت طولانی ای سکوت بالاخره یوکا سوالش را بر زبان آورد:
-ام...میگم...اون انایده وقتی خواست منو بزنه،یه چیزی مثل مکعبو فشار داد و اون تبدیل به ساطور شد.وقتی تو هم شمشیرتو ناپدید کردی اون شکلی شد....نکنه که....
با این حرف یوکی برگشت و با چشمان بسته رو به یوکا خندید.یوکا که گیج شده بود نفسش را در سینه حبس کرد.
---------------------


   رویاهای فراموش شده