تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 5-پارت 2


رویاهای فراموش شده-قسمت 5-پارت 2


دوشنبه 11 تیر 1397♦ 08:36 ب.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

---
+دیگه آنچه گذشت برای قسمت ها نمی زارم
+دوتا گزینه دیگه به نظر سنجی اضافه کردم:/یوکا تا اینجا ۴ رای داشت و شخصیت های دیگه رای نداشتن ولی الان همه ۰ شدن از اول شروع شد:/
+شاید بگین یوتا هنوز تو داستان نیومده ولی چون دوباره مجبور به تغییر نشم گذاشتمش.میتونین براساس بیوگرافی رای بدین

صدای برخورد ساطور با چیزی در فضا پیچید اما این صدای برخورد ساطور به سر یک انسان نبود.صدای "ترق" بلندی بود و بیشتر انگار ساطور به یک جسم فلزی برخورد کرده بود؛و جسم فلزی در حقیقت یک شمشیر نقره ای براق بود و انتهای آن شمشیر در دست پسری قد بلند تر از یوکا بود که جلوی یوکا ایستاده بود.پسر که هنوز سعی می کرد با شمشیرش حمله ی اناید دختر را متوقف کند سرش را برگرداند و رو به یوکا خنده ی کجی کرد:

-سلام،نکو چان!(گربه)

ریکو فورا از جایش بلند شد و دست یوکا را گرفت و کشید و او را دنبال خودش از  کوچه خارج کرد.یوکا در حالی که به زور می دوید گفت:

-هوی!چیکار می کنی؟!

+بجنب!باید از چه سریع تر از اینجا دور شیم.

-ولی....

ریکو همانطور که می دوید سرش را برگرداند و به یوکا نگاه کرد و به تقلید از خودش گفت:

+نفستو نگه دار برای دویدن،احمق!

و تند تر دوید.یوکا هم خواسته و ناخواسته دنبال او کشیده می شد.ریکو داشت همان راهی را که هنگام فرار رفته بود برمی گشت.چند ثانیه بعد لکه ی سفید و آبی ای که مثل تیری از ترکش رها شده از کنار یوکا و ریکو گذشت توجه ان دو را به خود جلب کرد.پسری که از یوکا محافظت کرده بود،اکنون تند تر از آن ها داشت می دوید.

یوکا خطاب به او گفت:

-هوی!اون دختره چی شد؟!

پسر همچنان که می دوید چشمکی زد و انگشت شستش را نشان داد:

-موقتا کارشو ساختم!

+پس چرا داری اینجوری می دوی؟!

-گفتم که موقتا!

ریکو برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت و همانطور که انتظار داشت دید که اناید دنبال آن ها می آید.پسر مو سفید دست ریکو و یوکا را گرفت و آن دو را داخل ساختمان متروکه ای که در کوچه بود کشید و دوان دوان از پله های ساختمان بالا رفت تا به پشت بام رسیدند.نگاهی به پایین انداخت.اناید کمی به اطرافش نگاه کرد و ظاهرا بی خیال شد،راهش را کشید و رفت.ریکو که نفس نفس می زد و ظاهرا حال خوبی نداشت گفت:

-یعنی به همین سادگی بی خیال شد؟

پسر با آستینش عرق های پیشانیش را خشک کرد و گفت:

-ظاهرا!

و به ریکو و یوکا نگاه کرد.سپس پرسید:

-شما ها کی هستین؟!

ریکو که هنوز نفسش بالا نیامده بود گفت:

-اینو ما باید از تو بپرسیم!

پسر چشمانش را بست و لبخندی زد.به خودش اشاره کرد و گفت:

-اسم من یوکیه!قوی ترین دشمن همه ی اناید ها!

ریکو به طعنه زیر لب گفت:

-مشخصه...

یوکی پرسید:

-و شما؟

یوکا جواب داد:

-اسم من یوکاست.اسم این هم ریکوئه.

+اِههه گربه کوچولو!اسم من و تو شبیه همه!

یوکا اخم کرد:

-یه بار دیگه به من بگی گربه،خونت گردن خودته!

+باشه باشه گربه کوچولو!چرا عصبی می شی؟!

یوکا به او محل نداد و رو به ریکو گفت:

-باید بریم خونه!

+نه...من باید برم سرکار!

-نمی تونی...فکر کنم حالت خوب نیست....رنگت پریده...

یوکی در تایید حرف یوکا گفت:

-آره آره به نظر منم نکو چان راست میگه.من کمکتون می کنم بریم خونه!

سپس دو انگشتش را روی دسته ی شمشیرش گذاشت و تا نوک شمشیر کشید.شمشیر کمی درخشید و سپس تغییر شکل داد و تبدیل به یک مکعب کوچک فلزی شد که در وسط هر وجهش یک دایره ی قرمز وجود داشت و آن را درون جیب شلوارش گذاشت.یوکا با حالتی مشکوک بعد مکعب که اکنون در جیب شلوار یوکی بود نگاه کرد.بعد دست ریکو را گرفت و همراه خود کشید و به سمت پله ها رفت.یوکی پرسید

-کجا میری؟

+خونه

-من می برمت

+خودم می تونم برم.

پسر لبخند زد و گفت:

-من میام تا امنیتتون تضمین بشه!

یوکا پشت چشمی نازک کرد و گفت:

+تو نیای بیشتر در امانیم...

یوکی به سمت ریکو و یوکا آمد و دستشان را کشید و با خود به لبه ی پشت بام برد.هر دو را در آغوش گرفت و سپس پایین پرید.خوشببختانه به علت ارتفاع نه چندان بلند ساختمان و مهارت یوکی،هر سه شان صحیح و سالم به زمین رسیدند.کمی که رفتند به لنگرگاه رسیدند.آنجا در نزدیکی خانه ی فویو-سان بود.یوکی که با دیدن آب ذوق زده شده بود دست ریکو را گرفت و با خود به نزدیکی آب برد.سپس گفت:

-بیا ببینیم کدوممون نفسشو بیشتر نگه می داره!

سپس فورا به درون آب پرید.ریکو کمی تلو تلو خورد و بعد با حالتی مثل غش به درون آب افتاد.یوکا جلو آمد و نزدیک آب ایستاد.سپس آهسته گفت:

-هیچوقت بیرون نیاید...
ظاهرا متوجه وضعیت ریکو نشده بود.کمی گذشت اما هیچکدامشان بالا نیامدند.یوکا زیر لب گفت:
-فکر کنم جفتشون غرق شدن....
بعد هوفی کشید و خواست دهان باز کند تا ریکو را صدا بزند که شخصی نفس نفس زنان از آب بیرون آمد.یوکی که موهای سفیدش روی پیشانیش ریخته بود چشمان آبیش را با خوشحالی بست و گفت:
-من برنده شدم!
اما وقتی چشمانش را باز کرد و نگاهی به دور و اطرافش انداخت ریکو را ندید.یوکا پرسید:
-پس ریکو؟!؟!
+نمیدونم!از همون اول که اومد داخل آب هیچ کاری نکرد و هی رفت پایین تر،نمیدونم می خواد چیکار کنه!
یوکا تازه متوجه قضیه شد.بدون اینکه به یوکی چیزی بگوید یا روی او حساب کند درون آب پرید.
---
:/


   رویاهای فراموش شده