تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 5-پارت 1


رویاهای فراموش شده-قسمت 5-پارت 1


دوشنبه 11 تیر 1397♦ 08:34 ب.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

---
+یه شخصیت به لیست شخصیتا اضافه شد-_^

یوکا داخل کارگاه آهنگری بود.استاد ریکو یا همان موچیزوگی-سان تکه فلزی را در آتش فرو برده بود تا گداخته و نرم شود.سپس با انبر آن را روی سندان گذاشت و با چکش رویش زد.یوکا روی صندلی ای کمی دور تر از موچیزوگی-سان نشسته بود و صورتش را به یک دستش تکیه داده بود و دستش را هم به زانویش تکیه داده بود و به او می نگریست.نیم ساعتی می شد که ریکو بیرون رفته بود تا کمی خوراکی تهیه کند.دقایقی دیگر نیز به همین منوال سپری شد تا اینکه موچیزوگی-سان به حرف آمد:

-یوکا،به نظرت ریکو دیر نکرده؟

یوکا بدون اینکه نگاهش را از دست موچیزوگی-سان که چکش را بالا می برد و با آن محکم روی فلز گداخته می کوبید بردارد شانه بالا انداخت.

-می ترسم باز خودشو توی دردسر انداخته باشه.برو دنبالش!

یوکا چشمانش را بست و هوفی کشید.سپس بلند شد و از کارگاه بیرون رفت.نور آفتاب به صورتش تابید.دستش را سایه بان چشمانش کرد و درحالی که به دور و برش نگاه می کرد شروع به قدم زدن کرد.زیر لب گفت:

-همچین آفتاب داغی...توی زمستون!؟

کمی دیگر که گذشت تقریبا نا امید شد.به چند تا از نزدیک ترین مغازه های آن دور و بر سر زده بود اما ریکو آنجا نبود.دوباره هوفی کشید و با خود گفت:

-حتما برگشته کارگاه.

یکی از شکلات هایی که از مغازه هایی که به آنها سر زده بود خریده بود را باز کرد و در دهان گذاشت و برگشت تا به سمت مغازه برود.روستا خلوت خلوت بود و پرنده هم پر نمی زد.یوکا قدم هایش را تند تر کرد که ناگهان چیزی دید و فریاد بلندی شنید.پسری با سویشرت آبی کمرنگ و موهای بلوند،در حالی که فریاد می کشید با آخرین توانش می دوید در یک لحظه،داخل کوچه ای دوید

و از نظر ناپدید شد.

کسی دنبالش می کرد.شخص قدبلندی با موهای مشکی بسیار بلند که در هوا به پرواز در آمده بودند و سارافون مشکی که روبان قرمز بلندی دور کمرش پیچیده شده بود.ظاهرا دختر بود.یوکا نیز به دنبال آن ها دوید و وارد کوچه شد اما آنها فورا در کوچه بعدی پیچیدند.یوکا نیز به دنبالشان رفت و فریاد کشید:

-ریکو!

ریکو با تمام سرعت می دوید و دختر هم دنبالش.یوکا نیز به دنبال آنها می دوید و این در حالی بود که فریاد سر داده بود:

-ریکو!

ریکو به هر کوچه ای می رسید وارد آن می شد.ظاهرا متوجه یوکا شده بود اما جرئت مکث کردن نداشت.فقط چشمانش را بسته بود و با تمام قدرت می دوید.نفس نفس می زد و عرق کرده بود.همچنان که می دوید فریاد زد:

-یوکا!دنبالم نیا!

+نفستو نگه دار برای دویدن،احمق خنگ!

-فرار کن یوکا!فرار کن!

+چرت و پرت نگو!بدو!

ریکو وارد کوچه ی دیگری شد و درحالی که چشمانش را به هم می فشرد به دویدن ادامه داد.اما ناگهان به جسم سختی بر خورد کرد و به زمین افتاد.سرش را بلند کرد و با دیوار بلندی مواجه شد.زیر لب گفت:

-لعنتی!بن بسته!

از سرش خون می آمد.برگشت و به شخصی که در حالی که با دهان گشادش می خندید به او نزدیک می شد نگاه کرد.ظاهرا متوجه یوکا نشده بود.

همانطور که روی زمین نشسته بود خود را عقب عقب کشید تا اینکه کمرش به دیوار بر خورد کرد.چشمانش را بست و سرش را روی زانوهایش گذاشت.با دو دست سرش را گرفت.زیر لب گفت:

-خداحافظ،یوکا!

دختر قد بلند داشت به او نزدیک و نزدیک تر می شد تا اینکه ناگهان ایستاد و کمی تعجب کرد.چیزی از پشت به او برخورد کرده بود.سرش را پایین آورد و شکلات کوچک نارنجی رنگی را دید.صدایی از پشت سرش شنید:

-اگه فکر کردی می زارم همینجا بمیری کور خوندی،احمق!

یوکا که پشت آن دو ایستاده بود رو به دختر که پشتش به او بود گفت:

-حالا اگه جرئتشو داری بیا و با من مبارزه کن،دختر کوچولوی خنگ!

دختر برگشت و به یوکا نگاه کرد.نفس یوکا در سینه حبس شد.پوست دختر سفید سفید بود و با موهای مشکی پرکلاغی اش تضاد ایجاد می کرد و او را مثل یک مرده جلوه می داد.رنگ چشمانش سرخ بود و لبخند می زد.دو طرف دهانش تا گوش هایش مثل یک لبخند بخیه خورده بود و فقط جای دهانش بخیه نداشت تا بتواند دهانش را باز کند.از گوشه ی چشمانی تا کنار صورتش نیز بخیه خورده بود و با دهان گشادش می خندید.دختر جلو و جلوتر آمد تا جایی که به یوکا نزدیک شد.دستش را درون لباسش برد و چیزی را در آورد.یک مکعب فلزی کوچک بود که در وسط هر وجهش یک دایره ی قرمز کوچک بود که نور می داد.دختر آن مکعب را از دو وجهش فشار داد و ناگهان مکعب تغییر شکل داد و تبدیل به یک ساطور بزرگ شد.یوکا خشکش زده بود.می خواست به او حمله کند اما نمی توانست حرکت کند.دختر ساطور را بالا برد...و بالاتر.....و در یک حرکت ناگهان آن را پایین آورد.صدای فریاد ریکو در فضا پیچید:

-یوکا ا ا ا ا!


   رویاهای فراموش شده