تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 3


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 3


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 09:58 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
قسمت 3^^

کاجی به سختی از روی نیمکت بلند شد و نشست.کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه ای کشید.به شدت گرسنه بود.ایستاد و شروع به حرکت کرد.بدنش خشک شده بود.
هیچ پولی نداشت.پارک بسیار خلوت بود.نگاهش به کودک کوچکی افتاد که میخندید و با ولع چیزی را میخورد که کاجی چندبار در خیابان شنیده بود به آن `ساندویچ` می گفتند.اگر کودک آن را میخورد،احتمالا خوردنی بود و برای کاجی ضرری نداشت.به سمت کودک حرکت کرد و با حرکت ساندویچ را از دستش قاپید.گازی به ساندویچ
 زد و با ولع شروع به خوردن کرد.کودک که دیگر نمی خندید با جیغ و داد گفت:ساندویچمو پس بده!
سپس شروع به گریه کردن کرد.کاجی که اصلا حوصله گریه بچه نداشت،با بی تفاوتی ساندویچ را بالا گرفت و گفت:
-اینو میخوای؟
سپس به کودک نزدیک تر شد و گفت:
-بیا!
سپس لگدی به شکم کودک زد و کودک روی زمین و از ته دل گریه کرد.کاجی خندید و پایش را روی شکم کودک گذاشت و کمی فشار داد.کودک جیغ بلندی کشید.کاجی خندید و شروع به حرکت کرد که زنی به سرعت به سمتش آمد.کاجی با بی حوصلگی گفت:
-اه،دوباره
زن دوان دوان به نزدیکی آنها رسید سپس اول سمت کودک رفت.کاجی شروع به حرکت کرد که حس کرد زن از پشت سر به سرعت سمت او می آید.چاقویش را بیرون کشید و وقتی زن به او رسید چاقو را محکم در شکم او فرو کرد و بعد بیرون کشید.خون روی زمین ریخت و زن افتاد.کاجی لبخندی زد و چشمش به کودک افتاد.کودک بهت زده گفت:
-تو مامانم و دعوا کردی!
کاجی خندید و گفت:
-تو هم دعوا میکنم!
سپس با چاقو به کودک حمله کرد و ضربه ای به شکمش زد.کودک جیغی زد و افتاد.چشمانش به کاجی خیره شد و آهسته زمزمه کرد:
-تو....هیولایی!...
سپس چشمانش را برای همیشه بست.
کاجی بهت زده به کودک نگاه کرد.به سرعت دوید و از آنجا رفت.توی کوچه خلوتی ایستاد و به دیوار تکیه داد.صدای کودک در گوشش پیچید«تو هیولایی!»کودک از کجا عهویت او ا فهمیده بود؟آیا قربانی هایش می توانستند هویت او را بفهمند؟اما قربانی هایش می مردند.هویت او هرگز فاش نمی شد.اما نه!کاجی نباید بی احتیاطی می کرد.دیگر نباید کسی را میکشت.اما اینگونه،چطوری پول در می آورد؟آیا می‌توانست به عنوان دستیار در مغازه ای کار کند؟با بی حوصلگی در شهر قدم گذاشت و وارد اولین مغازه ای که دید شد.وقتی وارد شد،فهمید آنجا یکی از آن مکان هایی است که افرادی در آن غذا می پزند و می فروشند که به آن رستوران می گفتند.احتمالا می توانست به عنوان پیشخدمت آنجا کار کند.به سرعت وارد دفتر مدیر شد.مدیر زنی با موهای بلند قرمز و چشمان آبی و چهره ای مهربان بود.عینکش را کمی پایین آورد و گفت:
-دخترم چرا اینطوری وارد شدی؟!
کاجی نشست و گفت:
-ببخشید می خواستم بپرسم شما پیشخدمت لازم ندارید؟
-نه دخترم.
-اما....اما من واقعا به این شغل احتیاج دارم!
-اسمت چیه دخترم؟
کاجی دهانش را باز کرد اما حزفی نزده بست.اسم «کاجی» احتمالا اسمی غیر طبیعی در دنیای انسان ها بود.
-یوکاری ایزومی
-خب،فکر کنم بتونم این شغلو بهت بدم.البته باید خیلی فرز و کاربلد باشی!
کاجی یا همان یوکاری با خوشحالی گفت:
-البته!
-دخترم تو مدرسه میری؟
-ها؟مدرسه؟
-آره.من یه دختر دارم که فک کنم همسن تو باشه.چند سالته؟
یوکاری فکر کرد.آیا 1006 در دنیای انسان ها سن زیادی بود؟!خب بله،بود!برای همین گفت:
-۱۶ سالمه
-دختر منم همینطور.اون میره دبیرستان سانیو.تو کجا میری؟
یوکاری گفت:
-من پولی ندارم که بخوام برم مدرسه
-خب من اولین حقوقتو زودتر میدم تا ثبت نام کنی!چطوره؟
-ممنون ولی...
-چطوره تودهم بری دبیرستان سانیو؟جای خوبیه
-خب....باشه...راستی یه چیزی.من از کی بیام سر کار؟
-از فردا
-باشه،پس فعلا!
-خداحافظ!
-----
کاجی خسته و کوفته روی میزی نشست.نائومی،یکی از پیشخدمت ها که دختری زیبا با موهای بنفش بلند و چشمان سبز بود با خنده گفت:
-یوکاری!بلند شو!استراحت نداریم!دوباره همون همیشگی اومده!
یوکاری زیر لب فحش داد بلند شد.همون همیشگی،مردی با موهای مشکی بود که یوکاری می خواست او را بکشد که وارد آن ساختمان شد و قضیه جر و بحث کاجی با نگهبان پیش آمد.کاجی به سمت میز او رفت.این بار،با مرد دیگری آمده بود.کاجی سعس کرد لبخند بزند و پرسید:
-چی میل دارید؟
-دو تا قهوه
کاجی به سمت آشپزخانه رفت و قهوه را آماده کرد و آمد.کمی که نزدیک میز شد صدای آهسته ی دو مرد را شنید.
مرد مو مشکی به دیگری می گفت:
-اینجا کامل توضیح نمیدم ممکنه کسی صدامونو بشنوه.اما موگی به من گفت توی آزمایشاتشون  روی قربانی های اخیر چیز هایی کشف کرده که پرونده قتل هارو به ما می سپرن.زخم قربانی ها غیر طبیعی بوده...مطمئن نبود ولی.....چیزی فراتر از چاقوی معمولی....
سینی قهوه ای دست کاجی افتاد و شکست.دو مرد به سرعت آن سمت را نگاه کردند.کاجی سعی کرد فیلم بازی کند و خم شد و گفت:
-اه!حواسم نبود!چقدر دست و پا چلفتیم!ببخشید!
مرد مو مشکی خم شد که کمک کند که کاجی دست او را کنار شد و خودش خورده شیشه ها را جمع کرد.زیر لب گفت:
-دستتون زخمی میشه
و به روی خودش نیاورد که دلش می خواست سر به تن او نباشد و یه سرعت خورده شیشه ها را جمع کرد و دو تا قهوه دیگر به سر میز آنها برد.باید او را می کشت.نباید این اطلاعات به دیگر همکارانش می رسید.باید آن دو مرد را می کشت.سعی کرد خود را مریض نشان دهد و دستانش را روی میز آشپزخانه گذاشت و تکیه داد.نائومی پرسید:
-خوبی؟
یوکاری سرفه ای کرد و گفت:
-نمیدونم....فکر کنم حالم بده.....
و با بی حالی خود را روی صندلی انداخت.نائومی گفت:
-من کارارو درست می کنم.تو برو خونه استراحت کن
-اما....
-برو دیگه!بسپرش به من!
یوکاری لبخند بی رمقی زد و از آشپزخانه خارج شد.دو مرد تازه از رستوران خارج شده بودند.یوکاری آهسته و یواشکی پشت سرشان راه افتاد.
مرد دوم گفت:
-بازم کار!یه مرخصی کوتاه گرفته بودیما!
مرد مو مشکی گفت:
-اتفاقا من غلمو خیلی دوست دارم.سر و کله زدن با چیزای عجیب منو واقعا سر حال میاره!
اکنون حس کنجکاوی هم به حس ترس یوکاری اضافه شده بود.شغل این دو مرد چه بود؟
---
خدانگهدار^^


   بهشتی در قلب شیطان   داستان