تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 4-پارت 2


رویاهای فراموش شده-قسمت 4-پارت 2


یکشنبه 3 تیر 1397♦ 07:19 ب.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

---
پارت دوم:/
پ.ن.درسته که از مرحله گروهی صعود نکردیم ولی به همه دنیا نشون دادیم این تیم تکه♥
درسته صعود نکردیم ولی
به پیکه لایی زدیم
پنالتی رونالدو رو گرفتیم
به پرتغال گل زدیم
مراکشو بردیم
با پرتغال مساوی کردیم
با کمترین گل خورده به اسپانیا باختیم که تازه یه گلم زدیم ولی قبول نشد
یه مدت صدر جدول بودیم
همه ی دنیا داره از تیم ما تعریف میکنه
مرسی بیرانوند 
مرسی طارمی
مرسی سردار
مرسی جهانبخش
مرسی همه بچه های تیم ملی♥
ماشالا غیرتت بیرانوند معذرت میخوایم که قبل بازیا مسخرت کردیم
داور ***://همه دنیا دیدن چقدر افتضاح قضاوت کردی://////
----
ادامه-_-

کمی دیگر که رفتند ریکا جلوی دری به رنگ آبی روشن ایستاد.چند بار به در کوبید تا اینکه در باز شد.پشت در دختری با موهای قهوه ای بلند و صاف و چشمان همرنگش ایستاده بود.دختر اول خنده ی کوتاهی کرد و بعد به سمت ریکا رفت و او را در آغوش کشید.یوکا با تعجب به آن دو خیره شد.هردو هم قد بودند و ظاهرا هم سن هم بودند.یوکا در کنار آن ها مثل بچه ها به نظر می آمد.بالاخره دختر از ریکا جدا شد و بعد از سلام و احوال پرسی تازه توجهش به یوکا جلب شد.لبخندی زد و دستش را به سمت او دراز کرد:

-سلام!اسم من کازاشیه.ولی تو بهم بگو کانا.از آشنایی باهات خوشبختم!

یوکا که ته دلش کمی احساس خوشحالی می کرد با او دست داد.دختر با لبخند پرسید:

-و اسم تو چیه؟

+اممم...یوکا...

-تو دوست ریکایی نه؟!

یوکا برای چند لحظه به فکر فرو رفت.آیا او و ریکا با هم دوست بودند؟بین دوراهی قرار گرفته بود.از جواب دادن خجالت میکشید.ایا ریکا او را دوست خود میدانست؟

ریکا به جای او جواب داد:

-آره.با هم دوستیم.حالا میتونم بیام تو؟!

کانا از جلوی در کنار رفت و ریکا و یوکا وارد شدند.حیاط خانه بزرگ نبود اما از حیاط خانه ی فویو-سان بزرگتر بود.باغچه ی کوچکی در کنار حیاط بود که رز های سرخ خوشرنگی در آن روییده بود.یوکا و ریکا همراه با کانا که پشت سر آنها میامد از حیاط خانه گذشتند.از چند پله بالا رفتند و وارد خانه شدند.خانه زیاد بزرگی نبود اما باز هم نسبت به خانه فویو-سان.بزرگتر بود.دیوار ها گچی بودند و یک فرش با طرح زیبایی در اتاق نشیمن پهن شده بود.خانه شیکی به نظر نمیامد اما خانه ی فقیرانه ای هم نبود.ریکا رفت و کنار شومینه نشست.یوکا هم مثل فرزند او،دنبالش رفت و کنارش نشست.تا کنون هیچوقت اینطور احساسی را درک نکرده بود.هیچوقت با جمع همراه نبود....

کانا به اشپزخانه رفت و کمی بعد با سه فنجان قهوه برگشت.دو تا از فنجان ها را جلوی ریکا و یوکا گذاشت وخودش هم روبه روی آنها نشست.ریکا بدون انتظار برای سرد شدن قهوه فنجانش را برداشت و کمی از آن نوشید.کانا نیز کمی در فنجانش فوت کرد و آن را به دهانش نزدیک کرد.اما یوکا در فکر بود.واقعا ریکا او را دوست خودش می دانست؟!

کانا خیلی یهویی شروع به حرف زدن کرد طوری که یوکا از جا پرسید.با صدای بلند گفت:

-یوکا-چا ا ا ا ن ن ن ن ن!چرا قهوتو نمی خوری؟!

یوکا که از این حرکت کانا هنوز در شوک بود به تندی قهوه اش را برداشت و فوری چند قلپ از آن نوشید.کانا خندید و گفت:

-ترسیدی؟

+ها؟.ن..نه!

ریکا که ظاهرا متوجه شده بود یه یوکا نمی تواند خوب با کانا ارتباط برقرار کند سعی کرد بحث را عوض کند:

-راستی کانا،برای چی گفتی بیام اینجا؟

کانا با هیجان جواب داد:

+آها!می خواستم باهات راجب یه موضوعی صحبت کنم!

بعد نیم نگاهی به یوکا انداخت.ریکا گفت:

-اون قابل اعتماده.

+خب...پدرم داشت راجب یه اتفاقی بیرون از روستا صحبت می کرد...

_خب؟!

+اون گفت یه نفر ظاهرا به تازگی یه نفرو کشته!و هنوز هم دستگیرش نکردن!

این با یوکا توجه بیشتری به حرف های ان دو نشان داد.

-دستگیرش نکردن؟یعنی هنوز ازاده؟!

+بس کن ریکا!برای ما که توی همچین روستایی زندگی می کنیم این چیزا که دیگه ترسناک نیست!

و خنده ی کوتاهی کرد.بعد ادامه داد:

+آره...ظاهرا که فرار کرده..پلیسا هنوز نمی دونن کجاست!

یوکا بلند شد و از خانه بیرون رفت.ریکا و کانا متعجب از این حرکت یهویی او،به در بسته خیره شدند.ریکا بلند شد و گفت:

-خب دیگه کانا،من میرم.

+ها؟!به همین زودی؟!

-آره...کارایی دارم که باید انجام بدم...

+همم...خب..باشه...خداحافظ!

-خداحافظ.لازم نیست باهامون بیای.خودمون میریم.

بعد از خانه بیرون رفت.یوکا گوشه ای از حیاط به دیوار دست به سینه تکیه داد بود.کمی مضطرب به نظر می رسید.ریکا به سمت او رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت.لبخندی زد و گفت:

-بریم.

یوکا همراه با ریکا از حیاط خارج شدند و به سمت خانه خودشان قدم برداشتند.ریکا رو به یوکا کرد و گفت:

-میدونم کانا آدم عجیبیه.وقت می بره تا بشناسیش.ولی اون واقعا دختر خوبیه!

یوکا که اخمی بر چهره داشت به نشانه ی مثبت سر تکان داد و گفت:

-میدونم...

خورشید تقریبا غروب کرده بود...

-------



   رویاهای فراموش شده