تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 4-پارت 1


رویاهای فراموش شده-قسمت 4-پارت 1


یکشنبه 3 تیر 1397♦ 07:18 ب.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

---
و بالاخره قسمت 4-_-
چون حجمش زیاد بود توی دو پارت می زارمش
پ.ن.آهنگ وبو تازه عوض کردم.چطوره؟خودم خیلی دوسش دارم:///معنیش به داستان هم میخوره:// 

آنچه گذشت:

+بالاخره یه روز اونا همه مردم این روستا رو از بین می برن...و همه جای دنیا رو میگیرن....ولی مردم این روستا با اینکه می دونن یه دشمن خارجی دارن،بازم خودشون به خودشون رحم نمی کنن.

-بیا یوکا!بیا از اینجا بریم!

+ولی من می خوام باهاشون بازی کنم!

-اونا مارو نمی خوان یوکا!بیا بریم!

-امروز....تو به من کمک کردی....چطور می تونم برات جبرانش کنم؟

+نمی دونم...فقط بیشتر از این خودتو تو دردسر ننداز.

-مطمئن باش یه روز جبران میکنم!

------

یوکا روی تخت ریکا نشسته بود و به ریکا زل زده بود.ریکا پشت میز مطالعه اش نشسته بودبو جوری غرق کتاب خواندن بود که متوجه نگاه خیره ی یوکا به خودش نمیشد.اتاق ریکا کمی کوچک تر از اتاق ریکو اما شلوغ تر بود.وقتی از در وارد اتاق میشدی،اولین چیزی که میدی تخت خواب مشکی رنگ ریکا بود که چند قدم با در فاصله داشت طوری که یک تخت خواب دیگر نیز در ان فاصله جا می گرفت.سمت چپ تخت به دیوار چسبیده بود و وقتی به سمت راست می رفتی،یک میز مطالعه رو به رویت بود که تعداد زیادی کتای های رنگ و وارنگ رویش بود.دیوار های اتاق برعکس اتاق ریکو که گچی و نم گرفته بود گِلی بود و ترک های زیادی داشت.از سقف فقط یک لامپ کوچک اویزان بود که با نور زرد رنگش کمی فضای اتاق را روشن می کرد.در کل اتاق ریکا اتاق دلگیری بود ولی فضای ارامش بخشی داشت.

ریکا همچنان غرق کتاب خواندن بود.یوکا کمی روی تخت جا به جا شد.صدای فنر تخت ریکا را به خود اورد طوری که انگار تازه متوجه حضور یوکا شده باشد.برگشت و نگاهی به یوکا انداخت.یوکا متوجه دلیلش نمیشد،اما حس خوبی نسبت به ریکا نداشت.یا حداقل،نسبت به ریکو و فویو-سان کمتر او را دوست می داشت.شاید به دلیل حالت چهره اش بود که اکثر اوقات خسته بود و کمتر پیش می امد که لبخند بزند.در کل چهره اش حالت خاصی را نشان نمی داد برعکس فویو-سان که اکثر اوقات لبخند به لب داشت یا ریکو که به سادگی میشد احساساتش را از روی چهره اش تشخیص داد.اما این بار،وقت یکه ریکا به یوکا نگاه کرد،لبخند کمرنگی بر لب داشت و چهره اش مهربان بود.ریکا پرسید:

-کتاب می خونی؟

یوکا جواب داد:

-خوندن بلد نیستم.

ریکا با اشاره یوکا را فراخواند.یوکا بنلد شد و به سمت ریکا رفت.ریکا کتابی که مشغول خواندنش بود را جلوی یوکا گذاشت و به خط اولش اشاره کرد و گفت:

-میتونی اینو بخونی؟

یوکا به نشانه ی منفی سرش را تکان داد.

-می خوای برات بخونمش؟

یوکا به ریکا زل زد.کمی متعجب بود.ریکا لبخند نمی زد اما یوکا حس می کرد چهره مهربانی دارد.شاید آنقدر هم از او بدش نمی آمد.جدا از این ها،حس می کرد این خانواده واقعا او را دوست دارند.یک دوست آشنای قدیمی را درون آنها حس می کرد.....کسی که الان خیلی دلتنگش بود....

-جواب نمیدی؟

یوکا به خود امد.به نشانه مثبت سر تکان داد.ریکا سری تکان داد و شروع به خواندن کرد.یوکا با دقت گوش می کرد.دیگر تنها صدایی که می شنید صدای گرم ریکا بود.همینطور غرق در داستان بود که ریکا گفت:

-تموم شد.

+خیلی قشنگ بود.

-اوهوم.هر وقت بیکار بودم میتونی بیای و بهم بگی برات داستان بخونم.

+کاش خودمم میتونستم بخونم....

ریکا نگاهی به یوکا انداخت و بعد یکی از کتابهایش را برداشت و به سمت یوکا گرفت.یوکا پرسید:

-این چیه؟

+مانگا.بگیر یه نگاهی بهش بنداز.

یوکا مانگا را از دست ریکا گرفت و شروع به ورق زدن صفحه هایش کرد.همانطور که صفحه هارا ورق می زد گفت:

-این عالیه.جالبه.

ریکا که دوباره سرش در کتابش بود بدون اینکه به یوکا نگاه کند گفت:

-آره.حتی تو هم که خوندن بلد نیستی میتونی عکسا و نقاشیاشو نگاه کنی.

یوکا چشمش را از مانگا برداشت و به ریکا نگاه کرد.ریکا ادامه داد:

-شاید اگه وقت اضافی داشته باشم بتونم هر چند وقت یه بار بهت چند تا کلمه و حروف یاد بدم.

+یعنی الان نمی تونی؟

-نه.من امروز باید برم جایی...

+کجا؟

-خونه یکی از دوستام.

+دوستت کیه؟

-میدونستی خیلی سوال می پرسی؟!

یوکا چیزی نگفت

-میخوای باهام بیای؟

+من؟!

-اره.هم یه حال و هوایی عوض میکنی هم با دوست من اشنا میشی.

+همممم..خب...باشه..

_خوبه.پس برو لباس بپوش.

ریکا که اماده شده بود جلوی در دورازه منتظر یوکا ماند.یک پیرهن سفید و ساده مردانه و دامن پوشیده بود.چند دقیقه بعد یوکا هم امد.او هم مثل همیشه یک پیراهن استین کوتاه سفید مردانه و یک شلوارک مشکی تا بالای زانو پوشیده بود.ریکا گفت:

-بریم.

یوکا سری تکان داد و دنبال او راه افتاد.کمی که گذشت یوکا پرسید:

-ریکا؟

+بله؟

-دوستت...چجور ادمیه؟

+خودت باهاش اشنا میشی

-نمیشه الان بهم بگی؟

+چرا می پرسی؟

یوکا چیزی نگفت.بعد از چند ثانیه دوباره پرسید:

-به نظرت اون از من بدش میاد؟

+همممم....نه...اون دختر صمیمی ایه.

یوکا سکوت کرد.ریکا پرسید:

-برای چی این سوالو پرسیدی؟

+هیچی...همین طوری...

-همینطوری؟

+هممم...اره...خب...

ریکا با نگاهی پرسشگر به یوکا خیره شد.یوکا ادامه داد:

+از بچگی تا الان کسی نبوده که زیاد از من خوشش بیاد....

-قبلا زیاد از گذشتت حرف نمی زدی!

+.......

-یعنی واقعا هیچ دوستی نداشتی؟

+هممم...خب...چرا...یه دوستی داشتم....

-اسمش چی بود؟چجوری بود؟

+دوست ندارم راجبش زیاد صحبت کنم....

 -خب...باشه...

 

   رویاهای فراموش شده