تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 3


رویاهای فراموش شده-قسمت 3


دوشنبه 28 خرداد 1397♦ 08:45 ب.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

------------

://///

راستی

وقتی نقاشیش کامل شد یه عکس از اناید ها میزارم

آنچه گذشت:
یوکا از کنار شومینه بلند شد و به سمت در رفت.
-جایی برای رفتن داری؟
-نه...
+پس چرا با ما زندگی نمی کنی؟
-اونا وحشتناک ترین موجوداتین که هر انسان میتونه توی زندگیش ببینه.بهشون میگن اناید.اونا انسان نیستن،با اینکه شبیه انسانن.برای همین اعتماد کردن حتی به مردم همین روستا هم سخته.اونا پدرمو به وحشتناک ترین حالت ممکن کشتن و خوردنش.درست جلوی چشم ماها....
"برو یوکا!تو یه روز برمی گردی!تو تنهایی زنده می مونی!و یه روز،بالاخره به سراغ من میای و منو نجات میدی!"
-من پیشتون می مونم!
----
یوکا همراه با ریکو در روستا راه می رفت.ریکو کوله ای داشت و مقدار زیادی چوب با خود حمل می کرد.روستا شلوغ بود و هرکس مشغول به کار خود بود.یوکا که کنجکاو شده بود از ریکو پرسید:
-ریکا گفت که هیولا ها شبیه انسان ها هستن.یعنی ممکنه که از بین همین مردم هم...؟
ریکو در جواب گفت:
-آره.ممکنه
یوکا سخت در فکر فرو رفت.مردم این روستا واقعا با این وضعیت زندگی می کردند؟
+چرا شما این روستا رو ترک نمی کنین؟
-نمی تونیم
+چرا؟
-خیلی ها نمی تونن هزینه زندگی خارج از اینجا رو بپردازن.بعضی ها هم میگن نمی خوان روستاشونو ترک کنن ولی به نظر من دروغ میگن.واقعا کیه که دلش بخواد توی همچین جهنمی زندگی کنه؟
یوکا پرسید:
-یعنی واقعا هیچکسی وجود نداره که شرایط رفتن از اینجا رو داشته باشه؟
+اونایی که شرایطشو داشتن،خیلی وقت پیش اینجا رو ترک کردن.البته یه دلیل دیگه هم وجود داره....
-خب؟
+اگه مردم این روستا اینجا رو ترک کنن و یه روزی،روستا خالی از انسان ها بشه،هیولا ها نمی تونن از چیزی تغذیه کنن.اون وقت به اولین نفراتی که ببینن حمله می کنن و همه جا پخش می شن و جاهای خیلی بیشتر از این روستا رو اشغال می کنن.
-یعنی کسی هم وجود داره که به خاطر دیگران از خود گذشتگی کنه؟اگه از اینجا نرن خودشون و خانوادشون طعمه می شن.
+نمی دونم.بالاخره یه روز اونا همه مردم این روستا رو از بین می برن...و همه جای دنیا رو میگیرن....
-چرا کسی سعی نمی کنه اونا رو از بین ببره؟
+امکان نداره.قبل از اینکه اونارو بکشی،میکشنت.
-اوه!پس یعنی اینقدر خطرناکن؟اگه همه مردم روستا با هم متحد بشن چی؟بازم نمیشه؟
+نمی دونم.ولی مردم این روستا با اینکه می دونن یه دشمن خارجی دارن،بازم خودشون به خودشون رحم نمی کنن.
-مگه اونا نمی خوان که دیگه هیولایی تو این روستا....ریکو!!
ضربه ی محکمی به کمر ریکو خورد و ریکو پخش زمین شد.یوکا به کسی که به ریکو لگد زده بود نگاه و سه پسر که ظاهرا از ریکو بزرگتر بودند را دید.یکی از آنها حسابی چاق و هیکلی بود و و موهای مشکی داشت.از انیکه یک پایش بالا بود میشد فهمید که او کسی است که به ریکو ضربه زده.دیگری پسری لاغر و استخوانی و بور بود و میخندید و دیگری هیکلی معمولی و موهای قهوه ای داشت.همه شان به ریکو می خندیدند.پسر چاق جلوتر امد و پایش را روی کمر ریکو که روی زمین افتاده بود گذاشت و با خنده گفت:
-هی رکیو!دوست پیدا کردی؟!چه عجب!هیچکسی توی این روستا نیست که دلش بخواد با آشغالی مثل تو دوست بشه!
و پایش را روی کمر ریکو فشار داد.ریکو فریادی از درد کشید.مردم روستا هنوز مشغول کار خودشان بودند و توجهی به آنها نمی کردند و فقط بعضی ها نیم نگاهی به آن منظره می انداختند.چند نفری هم آهسته می خندیدند یا آنها را به دوستانشان نشان می دادند.پسر مو طلایی همانطور که سر جای خودش بود خم شد و با خندیگفت:
-ریکوی نازنازی کوچولو!درد داره آره؟!
و قهقهه زد.پسر مو قهوه ای نیز لگدی به پهلوی ریکو زد.
تصویری در ذهن یوکا نقش می بست.
"دختر کوچک سفید رویی با موهای مشکی پرکلاغی و کوتاه روی زمین افتاده بود.دختر قد بلندی که موهای بنلد مشکی اش دورش ریخته بود با اخم میگفت:
-برو گمشو!ما با گدا ها دوست نمی شیم!
پسر بچه کوچکی که موهای قهوه ای روشن داشت با صدای بچگانه ای میگفت:
-آره!برو!برو!دیگه اینجا نیا!
پسر لاغر و ضعیفی که موهای مشکی و پوستی رنگ پریده و سفید داشت دست اورا گرفت و کشید:
-بیا یوکا!بیا از اینجا بریم!
+ولی من می خوام باهاشون بازی کنم!
-اونا مارو نمی خوان یوکا!بیا بریم!"
یوکا حسابی عصبانی شده بود.با صدایی اهسته اما جدی گفت:
-ولش کن!
پسر چاق قهقهه ای زد و گفت:
-اهههههه!توی بچه کوچولو میخوای جلوی مارو بگیری؟مثلا می خوای چه غلطی کنی؟ها؟!ها؟!ها؟!
با هر "ها" یی که میگفت لگدی به ریکو می زد.ریکو هنوز زیر پای پسر چاق بود.یوکا سرش را پایین انداخت.نگاهش را ریز کرد و ناگهان خیز برداشت و به سمت پسر چاق دوید و مشت محکمی به شکمش زد.پسر به خود پیچید و عقب عقب رفت.چهره اش در هم رفت که نشان می داد درد زیادی را تحمل می کند.پسر بریده بریده گفت:
-چطو...چطور.....چطور جرئت کردی؟!
و به سمت یوکا دوید.مشتش را به هوا برد که به صورت یوکا بزند اما یوکا جاخالی داد و به سرعت پشت پسر رفت و لگد محکمی به کمرش زد.پسر روی زمین افتاد.
پسر مو قهوه ای در حالی که جلو می آمد و مشتش را میفشرد با اخم گفت:
-بچه ی..پررو!!
اما قبل از اینکه بتواند ضربه ای به یوکا بزند یوکا محکم لگدی به ساق پایش زد.سر تلو تلو خوران در حال افتادن بود که یوکا با زانو به شکمش ضربه زد و همزمان کمرش را هل داد.پسر موقهوه ای نیز روی پسر چاقی که از قبل نفله شده بود و حالا سعی داشت بلند شود افتاد.یوکا داشت به سمت پسر مو طلایی می رفت که خو او عقب عقب رفت و فرار کرد.دو پسر دیگر نیز فرار کردند.یوکا چهار زانو کنار ریکو نشست و به او زل زد.ریکو نشست و با تعجب به یوکا خیره شد.یوکا با بی تفاوتی گفت:
+چیه؟
-هیـ...هیچی!
یوکا بلند شد و ایستاد و گفت:
-پس بیا بریم!
+با....باشه!
ریکو بلند شد و با دستپاچگی چوب هایی که روی زمن ریخته بود را جمع کرد.چند دقیقه بعد،یوکا همراه ریکو در کارگاهآهنگری بودند.
ریکو کنار استادش مشغول کار بود و یوکا روی صندلی نشسته بود و به آن دو نگاه می کرد و به این فکر می کرد که حتی ممکن است استاد ریکو نیز یک هیولای خونخوار باشد.استاد ریکو مردی میانسال با موهای جو گندمی و چهره ای مهربان و زحمت کش بود.چوب هایی که ریکو جمع کرده بود گوشه ای از کارگاه بود.یوکا همچنان به ان دو خیره شده بود و به مردم این روستا فکر می کرد.
بالاخره پس از چند ساعت کار ریکو تمام شد.چوب هارا برداشت و رو به یوکا گفت:
-بریم!
از استاد ریکو که موچیزوگی نام داشت خداحافظی کردند و به سمت خانه روانه شدند.خانه گرم بود و آرامش خاصی در آن احساس میشد اما با این حال سکوت بر فضا حاکم بود تا اینکه ریکو سکوت را شکست:
-امروز....تو به من کمک کردی....چطور می تونم برات جبرانش کنم؟
یوکا کمی مکث کرد.سپس گفت:
+نمی دونم...فقط بیشتر از این خودتو تو دردسر ننداز.
ریکو آهسته خندید.سپس اضافه کرد:
-مطمئن باش یه روز جبران میکنم!
و به سمت اتاقش رفت و وارد شد.یوکا نیز بدون آن که حرکتی کند به در بسته ی اتاق ریکو چشم دوخت و به فکر فرو رفت و با خود گفت "یه نفر ... از من تشکر کرد؟!" مدت ها بود که کسی از او چنین گرم استقبال نکرده بود.اطرافیان یوکا او را به عنوان دختری فقیر و وحشی میشناختند و کسی برای او کوچکترین ارزشی قائل نبود.اما حالا کسی بود که از وجود یوکا شاد بود و این به اندازه ی کافی برای یوکا شادی آور بود 
---

   رویاهای فراموش شده