تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 2


رویاهای فراموش شده-قسمت 2


یکشنبه 27 خرداد 1397♦ 09:23 ب.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

------------

های:/
قسمت جدیدو گذاشتم:/
پ.ن.1.مدرسه هام تموم شد:/احساس آرامش خاصی دارم:/
پ.ن.2.یو چان احتمالا داستان از توکیو غول بزاره تو وبش.شما هم میتونید بیو بدید:/
پ.ن.3.اهنگ وب عوض شد:/
پ.ن.4.دقت کردم اسم شخصیت اصلی داستان قبلیم یوکاری بود این یکی یوکا:/
پ.ن.5.ایران مراکشو برد و صدرنشین گروه خودش شد^_^تبریک!

آنچه گذشت:

دخترک تند تند قدم بر می داشت که ناگهان پایش درون چاله ای رفت و محکم به زمین افتاد.

-حالت خوبه دخترم؟

-بیا بریم پیش من.خونه ما همین نزدیکی هاست.

-سلام!خوش اومدی!اسم من ریکوئه.از اشنایی باهات خوشبختم!

-سلام!من ریکام!خوشبختم!

نوشته ی ریکو تا همینجا پایان یافته بود و فقط پایین آن با خط بزرگتر و بد خط تری که مشخص بود با عجله نوشته شده است نوشته شده بود:

"اونا اومدن!"

-راستی!اسم تو چیه؟!

-یوکا

-------

یوکا از کنار شومینه بلند شد و به سمت در رفت.ریکا که او را دید گفت:

-کجا میری؟

+نمی دونم.دیگه بیشتر از این اینجا نمی مونم.خداحافظ.

اما پیرزن فورا گفت:

-آخه کجا می خوای بری؟امشب هوا بارونیه.حداقل امشبو پیش ما بمون!

+نه.میرم

دستش را به سمت دستگیره در دراز کرد که دستی پر چین و چروک روی دستش قرار گرفت.پیرزن گفت:

--عزیزم امشب هوا سرد و بارونیه.معلوم نیست اون بیرون امن باشه یا نه.تنها بیرون نرو!

یوکا گیج شد.چرا نباید بیرون امن می بود؟دستش را از روی دستگیره در برداشت و سر جای قبلی اش نشست.پیرزن لبخندی زد و کنج خانه نشست.ریکو رو به روی یوکا نشسته بود و ریکا هم کنار یوکا با کمی فاصله نشسته بود.برای دقایقی همه در سکوت بودند که ریکا این سکوت را شکست:

-جایی برای رفتن داری؟

یوکا سرش را از بین زانوهایش در آورد و به ریکا نگاه کرد.حرفی نزد.

-چرا جواب نمیدی؟

یوکا به زمین خیره شد.بعد از چند ثانیه زیر لب گفت:

-نه...

+پس کجا می خواستی بری؟

-نمیدونم...یه جایی پیدا می..

ناگهان ریکو به حرف امد و با صدای بلندی پرسید:

-تو خانواده داری؟

یوکا به ریکو نگاهی انداخت.کف پاهایش به هم چسبیده بود و دستانش را روی آن ها گذاشته بود و به جلو خم شده بود.

-نه.....

سکوتی کرد.انگار فکر می کرد.

-خونواده ای ندارم....

+پس چرا با ما زندگی نمی کنی؟

این حرف که از دهان پیرزن خارج شده بود،باعث شد یوکا سخت شگفت زده شود!با تعجب به چهره ی مهربان پیرزن که اکنون لبخند می زد نگاه کرد.

باورش نمی شد که او همچین حرفی زده باشد.از وقتی که یادش می آمد،هر جا که می رفت،طرد میشد.یوکا،دختری که به علت فقیر بودنش،همه از او متنفر بودند.خواست قبول کند اما ناگهان یاد چیزی افتاد.چرا باید قبول می کرد؟!

"یوکا!همیشه یادت باشه،هیچکس واقعا به هیچ کس اعتماد نداره!هیچ وقت به هیچ کس کامل اعتماد نکن!"

یوکا اخم ریزی کرد.با صدای آهسته اما ناراحت و نسبتا خشمگین گفت:

-قبول نمی کنم.

ریکا کمی اخم کرده بود.چهره پیرزن طوری بود که انگار انتظار شنیدن این جواب را نداشت و ناراحت شده بود و ریکو کمی متعجب بود.پیرزن پرسید:

-ولی اخه....چرا؟

+چرا من باید به شما اعتماد کنم؟!

این بار ریکا واقعا اخم کرده بود،گویا به او توهین شده باشد.اما پیرزن لبخندی زد و گفت:

-چرا اعتماد نکنی؟!

+من به هیچکس اعتماد نمی کنم!چرا باید به کسایی که نمی شناسمشون اعتماد کنم!؟

-حق داری دخترم.ولی-

یوکا به میان حرف او پرید و گفت:

+همه انسان ها غیر قابل اعتمادن!بعضی ها کمتر،و بعضی ها بیشتر.من به هیچکس اعتماد نمیکنم!این تنها راه زنده موندن تو این دنیاست!

-درسته عزیزم،می فهمم چی میگی.ولی اگه منظورت اوناست،باید بگم که ما از اونا نیستیم!میدونم باورش سخته،ولی من دارم راستشو می گم!ما خودمون بیشتر از هر کس دیگه ای از اونا وحشت داریم!

یوکا دوباره متعجب شد.یک باره تصویر دفتر خاطرات ریکو در ذهنش نقش بست.با خط درشت روی ان نوشته شده بود:"اونا اومدن!"

این "اونا" که بودند؟!و چرا این خانواده از آنها می ترسیدند!؟ایا آنها دزد،طلبکار،یا قاتل بودند؟یا اینکه حیواناتی وحشی بودند؟چرا وحشتناک بودند؟مگر چه بلایی بر سر انسان می آوردند که اینقدر ترسناک باشند.دوباره صدایی در ذهنش می چید.صدایی که متعلق به پسری زحمت کش،دل سوز و رنجور بود.

"همه انسان ها ترسناک!خودشون نمی دونن،ولی کسی نیست که باعث وحشت دیگری نباشه!در واقع،انسان ها ترسناک ترین موجودات روی زمینن!فقط بعضیاشون بیشتر..."

ناخودآگاه پرسشی را مطرح کرد:

-"اونا" کین؟!

چهره همه شان شگفت زده بود.ریکو با صدای بلند یگفت:

-یعنی نمی دونی؟

+چیو نمی دونم؟مگه باید بدونم؟من تازه به این روستا اومدم و چیزی در مورد خانواده شما نمی دونم.

پیرزن گفت:

-باید حدس می زدم.تا حالا تو رو توی روستا ندیده بودم.پس تازه اومدی!عجیب نیست که ندونی دخترم!

+میشه اینقدر کشش ندید و فقط زودتر بگید اونا کین و چرا باید ازشون بترسم؟

این بار ریکا شروع به صحبت کرد:

-اونا وحشتناک ترین موجوداتین که هر انسان میتونه توی زندگیش ببینه.بهشون میگن اناید.اونا انسان نیستن،با اینکه شبیه انسانن.برای همین اعتماد کردن حتی به مردم همین روستا هم سخته."توی ذهن:برای همین تو باید از ما متشکر باشی که بهت اعتماد کردیم."اونا میتونن در کسری از ثانیه یه انسانو بکشن،تکه تکه کنن و بخورن طوری که انگار از اول وجود نداشته.بدون هیچ رحمی،بدون هیچ دلسوزی ای.اونا موجوداتی ترسناک عاری از احساسن.هیچکس نمیتونه اونا رو درک کنه و اونا هم نمی تونن کسی رو درک کنن.این مهم ترین دلیلیه که مردم از اونا می ترسن.

ریکو  ادامه داد:

-اونا خیلی هارو کشتن.پدر ما هم جزو اونا بود.اونا پدرمو به وحشتناک ترین حالت ممکن کشتن و خوردنش.درست جلوی چشم ماها....

ریکا با اخم تایید کرد و به تلخی گفت:

-اون روز بدترین روز زندگی من،نه،بدترین روز زندگی همه ما ها بود....هنوز خنده های کثیفشونو یادمه....

پیرزن گفت:

-دخترم!نمی خوای به ما اعتماد کنی؟می خوای بری؟اگه بری،طولی نمی کشه که از بین می ری!تازه وارد ها زیاد توی این روستا دووم نمیارن!

یوکا به فکر فرو رفت.او نمی خواست بمیرد،هنوز کار های زیادی برای انجام داشت.رویا های زیادی داشت....دوباره صدایی در ذهنش پیچید:

"برو یوکا!تو یه روز برمی گردی!تو تنهایی زنده می مونی!و یه روز،بالاخره به سراغ من میای و منو نجات میدی!"

چشمانش را بست و پلکهایش را فشرد.دستانش از شدت فشار مشت شده بود.به پیرزن نگاه کرد.با لحنی که نسبت به قبل قاطعیت بیشتر داشت گفت:

-من پیشتون می مونم!

لبخندی بر لب پیرزن نشست.چشمانش رو روی هم فشرد و با لحن دوستانه ای گفت:خوش اومدی یوکا-چان!

---

چطور بود؟!

 



   رویاهای فراموش شده