تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 2


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 2


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 09:57 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
ادامه مطلب^^

کاجی به تنهایی گوشه ای نشسته بود و زانوهایش را در بغل گرفته بود و با اخم به زمین زل زده بود.اگر کمی احساساتش را مخفی می کرد جلوی دیوار از حال نمی رفت.یا اگر که با پدر و مادرش بد حرف نمی زد و قضیه ملاقات خود با هانا را لو نمی داد.اگر هم یک بار دیگر به نزدیکی دیوار می رفت به طور حتم به آسیاه فرستاده می شد.تصمیم سختی بود.از یک طرف وقتی شنیده بود که فرشته هم می خواهد با او دوست باشد قند در دلش آب شده بود،گویی دنیا را به او داده بودند.مطمئننا این بار دیدارش با فرشته بهتر از دفعه پیش بود و از حال نمی رفت.اما ریسک بزرگی بود.او پدرش را می شناخت.اگر حرفی می زد به آن عمل می کرد و مطمئنا چند نگهبان نزدیکی دیوار ها گذاشته بود و رفتن کاجی به آن جا خطر بزرگی بود.اگر کسی نمی فهمید که او نزدیکی دیوار رفته است؟خب مطمئننا دیدار دوستانه ای با فرشته داشت و پس از آن احتمال داشت بتواند هر روز به کنار دیوار بیاید.اما اگر پدرش می فهمید که او پس از آن همه حرف و دعوا،دوباره نزدیکی دیوار رفت هاست؟مطمئننا دیگر جایی در گیهنا نداشت.اما اگر برایش مهم نبود و به آسیاه می رفت چه؟اولین مشکل او نداشتن هیچگونه آشنایی درباره ی انسان ها بود.و پس از آن هم تنهایی اش.اما اگر از پس این دو بر می امد چه؟یا اصلا،اگر فرشته قبول می کرد و با هم به آسیاه می رفتند؟!احساساتش بر منطقش غلبه کرد و به سرعت از جای خود پا شد و دوان دوان به سمت دیوار رفت.تمام مسیر را با ترس و هیجان دوید و دوید و دوید.با کوچکترین صدایی که می شنید قلبش در سینه فرو می ریخت اما خطری نبود،خیلی زود به نزدیکی دیوار رسید.بالا را نگاه کرد.فرشته نبود.او نمی دانست که آیا هانا در ساعات غروب هم پرواز می کند یا نه اما همانجا منتظرش نشست.اما او نیامد.کاجی منتظر ماند،منتظر ماند،و باز هم منتظر ماند....تا اینکه.....
-پیداش کردیم!اینجاست!پیداش کردیم!
یک نفر به سرعت سمتش می دوید.قلبش در سینه فرو ریخت.با هراس به فرد نگاه کرد و شروع به دویدن کرد.نه،این امکان نداشت!با تمام توان دوید.نا گهان پایش پیچ خورد و زمین افتاد.اکنون دو نفر شده بودند و به سمت او می دویدند.کاجی با وحشت سریع بلند شد و به دویدن ادامه داد تا اینکه دستش مچ دستش را گرفت و او را نگه داشت.کاجی سرش را بالا برد
-بابا!
پدرش با تاسف به او نگاهی کرد.دو شیطان رسیده بودند.پدرش گفت:
-ببریدش سمت دروازه.بفرستیدش آسیاه!
-نه!پدر!نه!توضیح می دم!توضیح می دم!
-توضیحی لازم نیست!
سپس از آن جا دور شد.دیگر حرفی باقی نمانده بود.به زودی کاجی پیش انسان ها می رفت.سعی کرد خود را از دست دو شیطان بیرون بکشد اما غیر ممکن بود.حتی اگر فرار هم می کرد بی فایده بود.او دیگر در گیهنا جایی نداشت....
به دروازه رسیدند.کاجی زیر پایش را نگاه کرد.دریاچه ای جلوی رویش بود.قبل از این که بتواند فکر کند به داخل دریاچه هل داده شد و....
--------------
توضیحات
هیچ انسانی توانایی دیدن یا حس کردن ورود شخصی از گیهنا به آسیاه را ندارد.مانند شینیگامی که انسان های دیگر قادر به حس کردن و شنیدن صدای آنها یا دیدن آنها نیستند.(در انیمه ی دفترچه ی مرگ تنها انسان هایی که به دفترچه ی مرگ دست زده بودند توانایی دیدن شینیگامی را داشتند)
------------------
با اینکه داخل آب بود اما هیچ خیسی ای احساس نمی کرد.به سرعت در آب پایین می رفت تا اینکه به نظر آمد از آسمان به زمین می افتد.لحظه ای که فکر کرد دیگر به زمین می خورد و کارش ساخته است به نرمی روی زمین افتاد.آهسته بلند شد و ایستاد.دور و برش را نگاه کرد.همه جا پر از ساختمان های بلند یا چیز های عجیب غریبی بود که روی چهار چرخ حرکت می کردند.کاجی با حیرت به یک مغازه خیره شد جلو رفت.از وسط خیابان می گذشت که ناگهان....
یکی از همان جعبه هایی که روی چهارچرخ حرکت می کردند به سرعت تمام به سمت او می آمد.کاجی ایستاد و به او نگاه کرد.به نظر نمی رسید خطرناک باشد.جعبه چهارچرخ به او نزدیک و نزدیک تر شد و......
ناگهان جلوی پای او ایستاد.
مردی سرش را از جعبه بیرون آورد و گفت:
-هی بچه!وسط خیابون چیکار داری!ماشین بهت می زنه!
-چی بهم می زنه؟
-ماشین!
-ماشین؟ماشین چیه؟همین جعبه هایی که روی چهارتا چرخ حرکت می کنه؟
-مسخره کردی منو؟برو کنار!
کاجی اکنون کلی فکرش مشغول بود و حوصله ی جر و بحث با راننده ماشین را نداشت.بی تفاوت از جلوی ماشین کنار رفت و جلوی مغازه ایستاد.پشت مغازه آدمک هایی شبیه به انسان در اندازه های کوچک تر بودند.بالای مغازه را نگاه کرد:عروسک فروشی
عروسک؟عروسک دیگر چه بود؟از روی کنجکاوی وارد مغازه شد.مردی نسبتا بی حوصله روی میز خوابش برده بود.کاجی آهسته در مغازه قدم زد.یکی از آدمک ها توجهش را به خود جلب کرد.موهای بلند بور داشت و چشمانی سبز و زیبا با دو بال بزرگ و سفید که او را به شدت یاد هانا می انداخت و با یاد آوری او ناگهان قلبش تیر کشید.....دیگر هیچ وقت او را نمی دید.....
دستش را جلو برد و خواست آدمک را در دست بگیرد که بر زمین افتاد و تقی صدا کرد.فروشنده ناگهان از خواب پرید:
-ها؟چیه؟چه خبره؟تو کی هستی؟
کاجی گفت:
-دستم خورد افتاد
سپس آدمک را از زمین بلند کردو دوباره به آن خیره شد.موهای آدمک که روی صورتش ریخته بود را کنار زد.
-من این ادمکو می خوام.
-اسمش عروسکه.
-آهان،باشه ممنون.خداحافظ.
سپس رفت که از در مغازه بیرون برود.
-آهای!کجا می ری؟هنوز پولشو ندادی!
کاجی با تعجب گفت:
-پول؟پول چیه؟
مرد با عصبانیت گفت:
-منو مسخره می کنی؟!
-نه!من نمی دونم پول چیه!جایی که من میام پول نداره!
-مگه از پشت کوه اومدی؟اگه پول نداری،نمی تونی عروسک بخری!بزارش سر جاش!
کاجی نگاه سردی به مغازه دار کرد و عروسک را به طرف او انداخت.
-هی؟!این چه وضع پس دادنه؟!
کاجی با بی تفاوتی گفت:پول چه شکلیه؟باهاش چیکار می کنن؟
فروشنده با عصبانیت گفت:
-پول یه چیزیه که مردم اونو به فروشنده ها می دن و فروشنده ها چیزی که لازم دارنو به اونا میدن!حالا اگه کارت تموم شد برو بیرون!
کاجی برای آخرین بار نگاه سردی به فروشنده انداخت و از مغازه بیرون زد.
خب،او می دانست برای خرید چیزی که مردم نیاز دارند پول می دهند.حالا باید می فهمید که پول چه شکلی است.از حرف هایی که مرد فروشنده زد  فهمید که همه می دانند پول چه شکلی است و اکثرا پول دارند.زنی را دید که وارد مغازه شد.به دنبال او وارد مغازه شد.زن در مغازه دور زد و اجناسی را که لازم داشت برداشت و سپس آن ها را جلوی فروشنده گذاشت.فروشنده اعدادی را نوشت و سپس عددی را به زن گفت و زن مقداری کاغذ مستطیلی شکل به فروشنده داد و اجناس را برداشت.خب،پس پول این شکلی بود و از قرار معلوم،این زن مقداری پول همراه داشت.
-آهای،دختر،چیزی لازم داری؟
کاجی به حرف فروشنده توجهی نکرد و دنبال زن از مغازه بیرون رفت.مقداری که جلوتر رفتند زن داخل یک کوچه پیچید.کاجی آهسته پشت سر او حرکت کرد و چاقوی کوچکی که به همراه داشت از جیبش در آورد.آهسته به پشت سر زن رسید و محکم چاقو را از پشت سر در بدن او فرو کرد.مقدار زیادی خون به اطراف پاشید.زن همانجا خشکش زد.کاجی چاقو را بیرون کشید و زن روی زمین افتاد و خرید هایش از دستش افتاد.کاجی کیف زن را برداشت و در آن مقداری کاغذ مستطیلی شکل که به آن "پول" می گفتند پیدا کرد.آن ها را برداشت و از کوچه خارج شد.
اکنون دیگر خیالش راحت تر شده بود.حالا او هم پول داشت.با خوشحالی به مغازه عروسک فروشی برگشت و عروسکی که شکل فرشته بود را برداشت و تمام پول ها را روی میز گذاشت.فروشنده گفت:
-اینارو از کجا آوردی؟
کاجی اولین کلمه ای که به ذهنش رسید گفت:از مامانم گرفتم.برای عروسک کافیه؟
فروشنده خنده ای کرد و گفت:
-آره،کافیه!عروسکو ببر!
کاجی با شادی همراه با عروسک به بیرون از مغازه رفت.او همه ی پول هایش را به فروشنده داده بود.اکنون باید مقدار دیگری پول جور می کرد.چشمانش به دنبال کاغذ های مستطیلی شکل گشت و سر انجام مردی را پیدا کرد که مقداری از آنها را درون جیبش گذاشت.با شادی ای وصف ناپذیر به تعقیب مرد پرداخت.کاجی با خود فکر کرد"احتمالا اینم می ره تو یه کوچه.شاید عادتشونه بعد از این که پولو بزارن تو جیبشون از کوچه رد شن؟واقعا که خیلی احمقن!"
اما مرد در کوچه نرفت.او که کت شلوار شیک و رسمی ای پوشیده بود و موهای مشکی براقی داشت وارد ساختمان شیکی شد.کاجی هم به دنبالش رفت اما یک مرد جلو او را گرفت و گفت:این جا نمی شه بری!برای آدمی عادی ممنوعه!من نگهبان اینجام!
چیزی که بیشتر از همه توجه کاجی را جلب کرد"آدمای عادی" بود.چهره او خشن بود و هیچ شباهتی به انسان های احمق زمینی نداشت.تا اینکه نگاهش روی در شیشه ای ساختمان افتادو از از تجب خشکش زد.دیگر چهره اش مثل قبل نبود.چشم های طوسی اش آبی بود و موهایش بلند شده بود و یک لباس معمولی زمینی داشت.چهره ای کاملا شبیه به انسان ها شده بود!
نگهبان دوباره تکرار کرد:
آهای!برو دیگه!
کاجی پرسید:
-اینجا چرا نگهبان داره؟پشت اون شیشه یه دنیای دیگه ست؟این شیشه مثل یه "دیوار"ه؟
نگهبان با عصبانیت گفت:من نمی دونم منظورت از این چرت و پرتا چیه!حتما زیاد کتاب داستان می خونی!برو و وقت منو هم نگیر!
-اون آقاهه ای که رفت تو کی بود؟
-به تو ربطی نداره!برو دیگه!
کاجی با بی تفاوتی از کنار نگهبان رد شد که چشمش به مقداری پول در جیب او افتاد.لبخندی زد و به سمت نگهبان برگشت.
-چیه؟
-می خواستم یه سوالی ازتون بپرسم!
-پس بجنب!
-کتاب داستان چیه؟!
-مسخرم کردی؟تو چرا اینقدر خنگی؟
کاجی خواست با عصبانیت سر او فریاد بزند اما آرامش خود را حفظ کرد و گفت:من پول زیادی ندارم.تا حالا کتاب داستان نداشتم.میشه بگید کتاب داستان چیه؟
-یعنی چی دختر؟حتی کسایی که کتاب داستان ندارن هم می دونن کتاب داستان چیه!
کاجی مثل دختر بچه ها بالا و پایین پرید و گفت:ولی من نمی دونم!میشه بهم توضیح بدید؟
سپس آهسته پول های جیب نگهبان را گرفت
-خب.....کتاب داستان یه سری برگه هست که یه ماجرای جالب توش نوشته شده و بعضی وقتا عکس هم داره.حالا فهمیدی؟!
کاجی لبخندی زد و گفت:آره!فهمیدم!حالا می تونم بپرسم از کجا می تونم کتاب داستان بگیرم!؟
-مغازه ها دارن!برو دیگه!
-ممنونم!
سپس از او دور شد و در حالی که به حماقت نگهبان می خندید سرخوش و شاداب در خیابان قدم زد.تا شب تمام خیابان را گشت و فقط پول کمی برایش باقی مانده بود.تا این که به یک مغازه کوچک رسید.جلو رفت.شخصی مقداری کاغذ می فروخت.
کاجی جلو رفت و پرسید:این برگه ها کتاب داستانه؟
مرد گفت:نه،اسم اینا روزنامست.مگه نمی دونی؟
-آها!چرا!می دونم!می شه یه دونه به منم بدین؟اینم پولش
سپس یک روزنامه را از مرد گرفت و روی نیمکتی در پارک نشست و شروع به خواندن آن کرد.
زنی با ضربه چاقو به قتل رسید.
اخبار رسیده حاکی از آن است که امروز،در ساعت 2:30 بعد از ظهر،آندا کازامی،در مسیر خانه خود،با ضربه چاقو از پشت سر به قتل رسید.گزارش شده است که تمام پول های او را به سرقت برده اند.هویت قاتل هنوز نا مشخص است.
کاجی پوزخندی زد و آهسته زمزمه کرد:نگاه کن!هر ادم احمقی که می میره خبرشو این جا می نویسن!مگه کسی به اون هم اهمیت میده؟!اون فقط یه زن احمق بود و وقتی هم که کشتمش هیچ چیزی عوض نشد!
سپس دوباره پوزخندی زد و روزنامه را بست.به شدت گرسنه اش بود اما تمام پول هایش را خرج کرد بود.جایی هم برای خخواب نداشت و هوا بسیار سرد بود.روی نیمکت دراز کشید و روزنامه را روی خود انداخت.باد سرد به صورتش سیلی می زد.چشمانش را محکم بر هم فشرد و بالاخره خوابش برد.
-----------
اینم از قسمت 2^^
نظرتونو راجبش بگید^^
خدانگهدار^^


   بهشتی در قلب شیطان   داستان