تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 1


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 1


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 09:57 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
قسمت یک رو گذاشتم^^
ادامه مطلب^^
به نام خدا
----
پنهانی فرار کرده بود.کار همیشگیش بود.به نزدیکی دیوار که رسید سرش را بالا گرفت.خودش بود.ال های بزرگ سفیدش را باز کرده بودو پر آسمان پرواز می کرد.موهای بلند و طلایی در آسمان به پرواز در آمده بود.دختر دستش را داخل موهای کوتاه سیاهش فرو برد.همچنان به فرشته خیره شده بود.مدت ها بود که آرزوی دوستی با او را داشت،اما چه می شد که که او فرشته بود و خودش شیطان.سلعت ها به دختر خیره شد تا این که سرانجام دختر بال هایش را بست و پایین آمد و پشت دیوار نا پدید شد.دیوار....دیوار بلندی که بهشت و جهنم را از هم جدا کرده بود.با نا امیدی به بالای دیوار نگاه کرد.آهی کشید و برگشت.فردا دوباره می آمد.فردا شد.پس فردا شد هفته و سپس ماه.و هر روز دختر شیطان برای دیدن فرشته می آمد.تا اینکه سرانجام تصمیمش را گرفت.صبح زود بیدار د و به سرعت به سمت دیوار رفت.هیجان،ترس،شادی و تمامی احساساتش چنان در هم آمیخته بود که نفهمید چقدر طول کشید تا به دیوار برسد.در تمام راه قلبش تند تند می زد و به نفس نفس افتاده بود.دقایقی منتظر نشست.و سرانجام قلبش در سینه فرو ریخت.او را دید،با همان بال های زیبایی با شکوهش بر فراز آسمان به پرواز در آمده بود.با شوق به او نگاه کرد و بی آ که بفهمد چه می گوید بلند دد زد:آهای!فرشته!
دختر در آسمان به او نگاه کرد.سپس به سمت دیوار آمد و با وقار روی دیوار نشست.دخر شیطان چنان هیجان داشت و قلبش تند تند می زد که احساس می کرد صدای تپش قلبش نمی گذارد صداهای اطرافش را بشنود.
-تو یه شیطانی.چی کار داری؟
-م...من....
فرشته با کنجکاوی و اندکی اخم به او نگاه می کرد.
-من...میخوام باهات دوست بشم.
فرشته با ناباوری به او نگاه می کرد.سپس با مهربانی گفت
-اما تو یه شیطانی.فرشته ها و شیطان ها نمیتونم با هم دوست بشنآاین غیر ممکنه!
شیطان با عصبانیت گفت
-چرا غیر ممکنه؟
-همیشه همینجوری بوده.الانم همینطوره.تو دختر جالبی هستی.ولی بهتره به قوانین پایبند باشی.
سپس بال هایش را باز کرد
شیطان با عجله گفت:صبر کن!من حتی آسمان نمی دونم!
-هانا.فعلا خداحافظ.
شیطان با غصه گفت
-خداحافظ هانا....
سپس با نا امیدی به فرشته نگاه کرد.بال های سپیدش را جمع کرده بود و آماده ی فرود آمدن بود و مثل هر روز پست دیوار نا پدید شد و مثل همیشه شیطان نا امید را تنها گذاشت.بهت زده به دیوار نگاه کرد.تمام احساساتش از بین رفته بود.اکنون فقط غن بود و غم بود و غم.... ناخودآگاه بغضش ترکید و اشک های سرازیر شد.حتی زحمت پاک کردن اشک هایش را به خود نداد.فقط همانجا نشست و زار زد.اشک هایش سرازیر شدند و تنها رد خیسی بر گونه ی شیطان به جا می گذاشتند.تمام آرزو هایش بر باد رفت.چع فکر هایی که با خود کرده بود!دوستی با فرشته....حرف زدن با او....اینکه جهنم را به او نشان دهد هر چند مه مطمین بود جهنم در مقابل بهشت از هیچ هم کمتر هست.جهنم....برای آه آپ یک شیطان بود؟اصلا برای چه از اول برای دیدن فرشته آمده بود؟باید از همان روز اول که فرشته را دید فکر او را بیرون می کرد.دوستی با فرشته!....چه خوش خیال بود!حالا که فکر می کرد.....این فکر از اول هم نا ممکن و مسخره بود.دز واقع....بیش از حد نا ممکن بود.و دیگر فقظ گریه کرد تا زمانی که همانجا از حال رفت.
-----
-بالاخره به هوش اومدی؟
به زحمت از جایش بلند شد.دست و پایش درد می کرد.
-بابا؟
به پدرش چشم دوخت.هیچگاه او را چنین خشمگین ندیده بود.
-بابا؟
پدرش با عصبانیت گفت:
-تو رو نزدیک دیوار پیدا کردن.رفتن به اونجا ممنوعه!ونجا چیکار می کردی؟نکنه فرشته ای رو دیدی؟
-م.....من....
با این حرف ها ناگهان تمام اتفاقات گذشته یادش آمد و دختر بار دیگر فرو ریخت....
پدرش ادامه داد:
-لازم نیست به من دروغ بگی چون میدونم!خبر هایی از اون سمت دیوار رسیده اجب ملاقات یه شیطان با فرشته!اون تو بودی درسته؟به من جواب بده!
جمله ی آخر را فریاد زده بود.
-م... من.... یه فرشته رو دیدم.... باهاش حرف زدم...
-تو چیکار کردی؟!
پدرش چنان این جمله را فریاد زد که دختر از جا پرید.
-م...من...فقط....نمی دونستم این کار ممنوعه!
اما او دروغ می گفت.او به خوبی می دانست که این کار ممنوع است.در واقع...همه می دانستند و دختر ناگهان دریافت که جمله اش چه قدر مسخره بوده است.
ناگهان چهره ی خشمگین بهت زده شد و اگر دختر اشتباه نمی کرد حتی ترس هم در چهره ی پدرش دیده می شد.
-نکنه....نکنه تو با؟....
دختر به پدرش زل زد.
-نکنه تو با دختر فرشته ی بزرگ ملاقات کردی؟
دختر گیج تکرار کرد:دختر فرشته ی بزرگ؟
-اگه این کارو کرده باشی....که امیدوارم نکرده باشی...البته امروز یه شیطان دیگه هم نزدیکی دیورا دیده شده....فقط امیدوارم......
بالاخره مادرش شروع به صحبت کرد و گفت:
-بزار من براش توضیح بدم
سپس رو به دختر کرد. گفت:کاجی،دخترم،امروز دو تا شیطان نزدیکی دیوار پیدا شدن که متاسفانه یکیشون تو بودی و اتفاقا همین امروز دختر فرشته ی بزرگ گفته که با یه شیطان ملاقات کرده و شیطان از اون خواسته که با هم دوست بشن.همونطور که می دونی اینکار ممنوعه و اگر شیطان و فرشته با هم دوست بشن هردوشونم تا وقتی نتونستن از هم جدا بشن باید روی زمین زندگی کنن.حتی اگر تو اون شیطانی باشی که می خواستم با دختر فرشته ی بزرگ دوست بشه فرشته این دوستی رو قبول نکردن و خوشبختانه هیچ شیطانی با فرشته ای دوست نشده.اما مشکل اینجاست که طبق گفته ها دخر فرشته ی بزرگ....خب....یه جورایی اون هم گفته که نمی خواد به قوانین عمل کنه....یعنی....اونم می خواد با اون شیطان دوستی کنه....و اگه این طور باشه و اون شیطان تو باشی.....اسم اون فرشته ای که تو باهاش ملاقات کردی چیه؟
کاجی اهسته گفت:هانا.
ناگهان رنگ از صورت پدر و مادرش پرید.
پدرس با عصبانیت فریاد زد:
-چی داری می گی دختر؟نکنه؟نکنه؟
کاجی هم فریاد زد:
-من دیگه از تنهایی خسته شدم!دیگه کافیه!من می خوام با اون فرشته دوست بشم!اگه از اینجا بیرون انداخته بشم هم برام مهم نیست!
مادرش با حیرت گفت:
-دختر.....تو می فهمی داری چی می گی؟اصلا برات مهم نیست؟
کاجی فریاد زد:
-نه!مهم نیست!
مادرش داد کشید:
-برای ما مهمه!تو هیچی از زندگی آدما نمی دونی!تو می خوای از پدر و مادرت جدا شی؟زندگیتو کن!
-این زندگی برای من خسته کننده شده!من با اون فرشته دوست می شم شما هم نمی تونین جلومو بگیرین!
ناگهان پدرش با لحنی قاطع گفت:دیگه کافیه.تو هیچ جا نمی ریاگر یک بار دیگه نزدیک دیوار بری می فرستمت آسیاه اون وقت چون تنها شیطان بین انسان هایی مجبوری تا آ[ر عمرت پیش انسان ها تنها زندگی کنی!
---------
این از قسمت 1^^
قسمتای بعد جالب ترم میشه^^
اگه انتقادی دارید بگید^^
خدانگهدار^^


   بهشتی در قلب شیطان   داستان