تبلیغات
Real dreams - رویاهای فراموش شده-قسمت 1


رویاهای فراموش شده-قسمت 1


شنبه 19 خرداد 1397♦ 09:38 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦

http://uupload.ir/files/u3bp_5.png

من فقط می خوام توی سایه امنی که پیدا کردم بمونم

I just wanna stay in safe shadow that I found

ولی می دونم که بعضی وقتا امکان پذیر نیست

But I know it's impossible sometimes

دلم می خواد از زمان زندگیم لذت ببرم

I want enjoy my life time

ولی می دونم که نمی تونم

But I know i can't

من برای تو می میرم!

I die for you!

من برای تو زندگی می کنم!

I live for you!

گفتنش آسونه!

that's easy to say

چون تو اختیار مرگ و زندگی خودتو داری

Because you have the freedom to die or live your life

اما میتونی بگی:من برای تو میکشم؟!

But can you say:I kill for you?!

از بچگی بهم می گفت که به هیچ کس کامل اعتماد نکن

from childhood he told to me:don't trust anyone completely

هیچکس واقعا به هیچکسی اعتماد نداره

No one really trusts to anyone

بالاخره زمان انتخاب کردن من فرا رسیده

Finally, it's time for me to choose

همه چیز داره دوباره در ذهنم تکرار میشه

Everything are repetition in my mind,again

اونا بهم میگن که از مسیرت منحرف نشو

They say don't go out of your way!

ولی من به هر سمتی که بخوام قدم بر می دارم

But I go to each way that i want

من دارم توی این مسیری که انتهاشو نمی بینم با سرعت میدوم

I'm running in this way that I can't see its end

می خوام که هرچه سریع تر به تو برسم

I want achieve you fast

با این حال،

However,

دستای من می دونن که هرگز تو رو لمس نمی کنن!

My hands know they never touch you!

------------

دخترک تند تند قدم بر می داشت.گاهی پایش درون چاله های کوچک آب می رفت و صدای شلپ شلپ می امد.شب بود و همه جا تاریک بود.باران تندی می بارید.سمت راست دختر خانه هایی ساخته شده بودند و سمت چپش دریای بزرگی بود بود.آنجا یک لنگرگاه بود.دختر همچنان با ترس و لرز می دوید که ناگهان پایش درون چاله ای رفت و محکم به زمین افتاد.کف دستهایش پوست پوست شده بود و زانوهایش زخمی شده بود.به سختی بلند شد اما درد پاهایش او را دوباره به زمین انداخت.در حالی که سعی می کرد دوباره بایستد صدایی شنید.صدا مال یک پیرزن بود:

-حالت خوبه دخترم؟

دختر سرش را بالا آورد به به پیرزن نگاه کرد.قد کوتاه،موهای خاکستری که پشت سرش جمع کرده بود،چشمانی آبی و چهره ای مهربان اما پر از چین و چروک داشت.پیرزن دست را سمت دختر دراز کرد و به او کمک کرد تا بلند شود.دختر به سختی بلند شد.درد عجیبی را در زانوهایش حس می کرد و نمیتوانست جلوی لرزش بدنش را بگیرد.پیرزن دقیق به دختر نگاه کرد.موهای کوتاه مشکی و براق که اکنون خیس شده بودند،چشمانی قرمز و درخشان،پوستی سفید و رنگ پریده،پیرهن بلند کرمی رنگ و شلوارکی تا روی زانو.به دختر می خورد که بسیار فقیر باشد.لباس هایش کمی پاره بودند و لبه های شلوارکش نخکش و پاره بودند و اکنون خیس خیس و کثیف و گلی هم شده بودند.پیرزن دقیق به چهره ی دخترک نگاه کرد.به نظرش دختر از چیزی عصبانی بود،درد زیادی را تحمل می کرد یا اینکه بسیار ترسیده بود.دست دختر را در دستش گرفت و با مهربانی گفت:

-بیا بریم پیش من.خونه ما همین نزدیکی هاست.

دخترک دستش را کشید و یک قدم عقب رفت.با صدای نسبتا بلندی گفت:

-من هیچ جا نمیام!تو....

اما حرفش را ادامه نداد و فقط با اخم به گوشه ای نگاه کرد.باران شدت گرفته بود.پیرزن به او نزدیک شد و با لبخند گفت:

-تو زخمی شدی...خیلی خیس هم شدی..اینجوری سرما می خوری!با من بیا!

دخترک که همچنان اخم کرده بود و سرش پایین بود زیر چشمی به پیرزن نگاه کرد.چیزی در چهره ی این پیرزن بود که باعث می شد به او اعتماد کند...

یک قدم به سمت پیرزن جلو آمد.پیرزن که انگار منظورش را فهمیده بود لبخندی زد و شروع به حرکت کرد.دختر هم پشت سر او می آمد.پیرزن جلو خانه ای توقف کرد.در خانه سفید بود و آثار زنگ زدگی روی آن به چشم می خورد.پیرزن در را باز کرد و وارد خانه شد.دختر هم که هنوز نسبت به این کار خود مطمئن نبود وارد خانه شد.هنوز زانوهایش درد می کردند و از سرما مو های تنش سیخ شده بودند.پیرزن در را پشت سرش بست.خانه شان حیاط نسبتا کوچکی داشت که در گوشه و کنار آن گل های پیچک بنفش رنگ زیبایی رشد کرده بودند.چند متر جلوتر چند پله بود که به سکو می رسید.روی سکو حصیر کهنه کوچکی پهن شده بود و چند گلدان سفالی در عرض سکو چیده شده بودند و یک ستون در گوشه سکو و یک ستون در طول سکو نزدیک به پله ها وجود داشت و در ورودی خانه هم رو به روی پله های سکو بود.ناگهان در باز شد و پسر بوری در چهارچوب در پدیدار شد.فورا از پله ها پایین آمد و به سمت پیرزن رفت و با او سلام کرد و او را در آغوش گرفت.ظاهرا که پسر آن پیرزن بود زیرا او را "مادر" خطاب می کرد.بعد انگار که تازه نگاهش به دخترک افتاده باشد خطاب به او پرسید:

-تو دیگه کی هستی؟

 دخترک اخم کرد و چیزی نگفت.پیرزن گفت:

-فک کردم جایی رو برای رفتن نداره. گفتم شاید بهتر باشه پیش ما بمونه. به هر حال هوا سرد و بارونیه.

دخترک سرش را بالا برد که بگوید قرار نیست شب را اینجا بگذراند که پسر فورا به سمت او آمد و با لحن دوستانه ای گفت:

-سلام!خوش اومدی!اسم من ریکوئه.از اشنایی باهات خوشبختم!

و بعد دستش را دراز کرد.دخترک نگاهی به دست او بعد به چهره ی خندانش انداخت و با او دست داد.

پسر دهان باز کرد که اسم دخترک را بپرسد که پیرزن گفت:

-دیگه مهمونو اینقدر زیر بارون نگه ندار پسرم!عزیزم!بیا بریم داخل خونه!

پیرزن از پله ها بالا رفت و دختر هم فورا از پسر دور شد و دنبال پیرزن رفت.

پیرزن در را باز کرد و وارد خانه شد و دختر هم پشت سر او وارد شد.به محض وارد شدن به خانه،هوای گرمی به صورتش خورد و بوی خوش غذا را حس کرد.چقدر برایش عجیب بود...هیچ وقت این احساس را نداشت....هیچوقت گرما و غذا،با هم در اختیار او نبودند.روی موکت پوست پوست شده و کهنه خانه قدم برداشت و کنار شومینه نشست و دست هایش را نزدیک شومینه گرفت.کمی بعد ریکو وارد خانه شد و در را بست.هوای سردی که وارد خانه می شد متوقف شد.ریکو رو به دخترک لبخندی زد و وارد یکی از اتاق ها شد.در اتاق چوبی بود.کمی بعد ریکو همراه با دختری که مانند ریکو موهای طلایی و چشمانی آبی داشت،و قدش کمی از ریکو بلندتر بود از اتاق بیرون آمدند.دختر که ظاهرا خواهر ریکو بود،به دخترک نزدیک شد و خم شد تا به دخترک نزدیک تر شود و دستش را دراز کرد و گفت:

-سلام!من ریکام!خوشبختم!

دخترک با تردید با ریکا دست داد.ریکا دست او را به گرمی فشرد و بعد رو به ریکو گفت:

-یه لباس گرم بهش بده.

و وارد آشپزخانه شد.

ریکو داخل اتاقی دیگر شد و چند دقیقه بعد با یک لباس بافت کرمی و شلوار ورزشی برگشت.

لباس را به دخترک داد.دخترک لباس را از دست او گرفت و دستش را روی لباس کشید.لباس بسیار نرمی بود.دخترک بلند شد و وارد همان اتاقی شد که ریکو از آن بیرون امده بود.نگاهی به اتاق انداخت.ظاهرا اتاق مال ریکو بود.دیوار سفید و نم داری که در بعضی جاها ترک هم داشت.یک میز کهنه که تعدادی دفتر و مداد رویش بود،یک بالش و پتو هم در گوشه اتاق قرار داشت و کف اتاق را هم موکت آبی رنگ و رو رفته ای پوشانده بود.دخترک به سمت میز رفت و دفتر را ورق زد و شانسی یک برگه را باز کرد.انگار یک دفتر خاطرات بود.نوشته های آن بسیار بدخط و خرچنگ قورباغه بود.از اول صفحه شروع به خواندن کرد:

"امروز افتضاح بود!وقتی میخواستم برگردم چند تا از اون جوونایی که همیشه منو اذیت می کردن داشتن یه بچه رو می زدن که من رفتم و کمکش و منو هم زدن.چوبایی که برای خونه جمع کرده بودم ریخت و مجبور شدم دوباره جمعشون کنم.وقتی هم رسیدم خونه ریکا کلی دعوام کرد که چرا باهاشون در افتادم و خودمو زخمی کردم.غذا هم نداشتیم.مامان مریض بود و ریکا هم باید کارای دیگه خونه رو انجام میداد و فقط تونستم با یه تیکه نون خودمو سیر کنم.واقا نمیدونم چرا من باید اینجا به دنیا می اومدم....یعنی واقعا نمی شد من توی یه خانواده ثروتمند توی یه جای خوب زند...."

نوشته ی ریکو تا همینجا پایان یافته بود و فقط پایین آن با خط بزرگتر و بد خط تری که مشخص بود با عجله نوشته شده است نوشته شده بود:

"اونا اومدن!"

دخترک با تعجب به این نوشته خیره شد."اونا"؟منظور ریکو از "اونا" چه کسانی بودند؟دخترک چند صفحه دیگر ورق زد و نگاهی انداخت اما چیزی در این باره نوشته نشده بود.صدای تق تق کوبیدن به در او را به خود اورد.صدای پیرزن بود که می گفت:

-دخترم؟کارت تموم شد؟

-ا..الان میام!

و فورا لباسش را پوشید و بیرون رفت.دوباره کنار شومینه نشست و به دیوار تکیه داد.پیرزن از آشپزخانه بیرون آمد و ظرفی سوپ جلوی دخترک گذاشت.دخترک قاشق را برداشت و یک قاشق از سوپ خورد.زیر لب گفت:

-خوشمزست...

غذایش را به سرعت خورد.بعد قاشق را در ظرف گذاشت و عقب رفت.زانوهایش را بغل کرد و به دیوار تکیه داد.سرش را روی زانوهایش گذاشت و به گوشه ای زل زد.با صدای آهسته گفت:

-ممنونم..خانوم...

ریکا ظرف غذا را برد و توی آشپزخانه گذاشت.پیرزن لبخندی زد و گفت:

-خواهش می کنم دخترم!منو فویو صدا کن!

ریکا از آشپزخانه برگشته بود.ریکو که او هم کنار شومینه رو به روی دخترک نشسته بود کمی به سمت او خم شد و گفت:

-راستی!اسم تو چیه؟!

دخترک که به ریکو نگاه کرد.بعد دوباره به گوشه ای زل زد.با صدای آهسته ای گفت:

-یوکا

-----

نظر،انتقاد،پیشنهاد؟!


   رویاهای فراموش شده