تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 18(آخر)


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 18(آخر)


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 10:07 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
rs84_anime.png
سلام
ادامه مطلب
پ.ن.لطفا بعد از اینکه داستانو خوندید نظرتونو راجب داستان بگید و بگید که به نظرتون بهتر بود داستان چطوری تموم شه-_^




(اگه بخواید حس این تیکه رو خوب درک کنید میتونید آهنگ the judge رو گوش بدید(معنیشم بخونید خیلی قشنگ و جالبه-_^)
برای دانلود کلیک کنید:

the judge
-------

کاجی احساس عجیبی داشت.دیوار بلندی را در نزدیکی خود می دید.می دانست که اینجا گیهناست،اما این گیهنا با گیهنایی که او می شناخت خیلی فرق داشت.گیهنایی که او می شناخت سرشار از نا امیدی،غم،اندوه،درد و رنج بود.اما اینجا.....همه جا سرسبز بود.همه جا پر از گل های رنگارنگ بود.گل های صورتی،زرد،نارنجی،و گل های سرخی که او را یاد موهای تاکاکو می انداخت....برگهای درختان در نسیم خنک و ملایمی که می وزید تکان می خوردند.ناگهان چیزی به ذهنش رسید....آیا اینجا محل زندگی هانا،بهشت بود؟....شاید او مرده بود؟....اما اگر مرده بود...باید به جهنم می رفت....کاجی لیاقت بهشت را نداشت...حس عجیبی داشت...حس می کرد هانا او را می بیند...حس می کرد هانا در نزدیکی اوست....و ناگهان،کسی را در جلوی خود دید.پشت به کاجی بود و دو بال سفید بزرگ داشت.لباس سفید بلندی پوشیده بود و موهای بلند طلاییش را رها کرده بود.حلقه ای که از برگ و گل درست شده بود روی موهایش قرار گرفته بود.اما کمی کمرنگ تر از حالت عادی بود.شروع به حرکت کرد.کفشی به پا نداشت.وقتی قدم می زد،از جای قدم هایش گل های رنگارنگی رشد می کردند.کاجی پشت سر او شروع به حرکت کرد.دختر بسیار سرزنده بود و جست و خیز کنان حرکت می کرد اما کاجی آرام و کنجکاوانه پشت سر او می امد.آنها به سمت جایی در زیر درخت بسیار بزرگی می رفتند.کاجی حس می کرد کسی زیر درخت نشسته است،یک فرشته...کاجی دستش را به سمت دختر دراز کرد و ناگهان دختر برگشت و با چشمان بسته خندید.قلب کاجی در سینه فرو ریخت.دختر چشمانش را باز کرد و به کاجی خیره شد.چشمان سبز هانا،می درخشیدند.کاجی یک قدم به هانا نزدیک تر شد و دستش را به سمت او دراز کرد.هانا با خنده دستش را به سمت کاجی دراز کرد و دست او را گرفت.اما چیزی اشتباه بود...هانا در حالی که با خوشحالی می خندید،قطره ای اشک نیز از چشمش پایین می امد.موهای سیاه کاجی روی صورتش ریخته بودند.هانا دستش را دراز کرد و موهای کاجی را از روی صورتش کنار زد و آنها را پشت گوشش کذاشت و بعد دوباره به روی کاجی لبخند زد.کاجی که بهت زده به هانا نگاه می کرد،قطره اشکی از چشمانش جاری شد و بعد زیر گریه زد.چهارزانو روی زمین افتاد.هانا کنار او زانو زد.کاجی صورتش را با دست هایش پوشانده بود و زار می زد.هانا آهسته دست کاجی را پایین آورد و اشک هایش را پاک کرد.کاجی هنوز هق هق می کرد.سرش را بالا آورد و با چشمان خیسش به هانا نگاه کرد.اطرافش را کمی تار می دید اما متوجه شد که چهره ی هانا دیگر خوشحال نیست.در میان آن همه غم و اندوه و خاطرات تلخ و رویا های از دسته رفته،لبخندی برای آرامش هانا زد....و دید که چهره ی هانا خوشحال شد.هانا بلند شد و دستش را به سمت کاجی گرفت.کاجی اشک هایش را پاک کرد و دستانش را در دستان او قرار داد و بلند شد.و با هم به سمت آن درخت بزرگ حر کت کردند.کاجی حس کرد که قدم های هانا تند تر می شود.کاجی هم تند تر قدم برداشت.همینطور تند تر و تند تر....تا اینکه دست در دست  هم می دویدند.صدای خنده هایشان بهشت را پر کرده بود...کم کم قدم های هانا آهسته تر شد....و پایین تپه ای که شیب کمی داشت ایستاد.درخت بزرگ بالای آن تپه بود،و همینطور فرشته ای که کاجی حضورش را حس می کرد.کاجی به هانا نگاهرد.هانا نگاهی به بالای تپه کرد و با چشمان بسته لبخند زد.کاجی جلو رفت تا از تپه بالا برود اما هانا دستش را روی شانه ی او گذاشت.کاجی به هانا نگاه کرد.هانا بال هایش را باز کرد و دست کاجی را گرفت.کاجی گت:
-ولی من که بال ندارم...؟
هانا به پشت کمر کاجی نگاه کرد.کاجی نیز برگشت و در کمال تعجب،دو بال آتشین کاملا سالم را در پشت خود دید که مثل شعله های آتش زبانه می کشیدند.با تعجب به هانا نگاه کرد.هنوز لبخند می زد....دست در دست هانا،از زمین جدا شد...حس عجیبی داشت...اولین باری که پرواز می کرد....چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید...برای اولین بار در عمرش احساس می کرد که زنده است...با صدای بلند خندید...چهره ی هانا سرشار از رضایت بود...بالاخره پا روی زمین گذاشتند.کاجی چشمانش را باز کرد....فرشته ای که بال هایش را بسته بود و ظاهرا مرد بود،به تنه ی درخت تکیه داده بود و سمت مخالف را نگاه می کرد.موهای موج دار سفید و بلندی داشت و عصایی در دستش.لباس سفید بلندی پوشیده بود.هانا دست کاجی را رها کرد و به او اشاره کرد که جلو تر برود....باد خنکی می وزید و موهای مشکی کاجی را پریشان می کرد.کاجی جلوتر رفت.اما فرشته چیزی نگفت.کمی بعد،فرشته بلند شد و ایستاد.هنوز هم به منظره ی بهشت خیره شده بود.باد موهایش را تکان می داد.بالاخره حرفی زد.صدایش بم و مهربان بود:
-زیباست،نه؟
کاجی نمیدانست چه بگوید.فرشته برگشت.با دستش کاجی را فراخواند.کاجی به هانا نگاه کرد.با رضایت لبخند می زد.جلوتر رفت.فرشته گفت:تو کاجی هستی،درسته؟یه شیطان؟
کاجی حس کرد گونه هایش داغ می شود،نه تنها گونه هایش،بلکه صورتش و کل بدنش هم داغ می شد.اوایل،او به شیطان بودنش افتخار می کرد...اما حالا....با خود گفت:
-هانا تو با من چیکار کردی؟!
فرشته ادامه داد:
-تو با بقیه شیطان ها تفاوت داری......
کاجی با نگاهی پرسشگر به  فرشته خیره شد.فرشته ادامه داد:
-اولین تفاوتت...این بال ها...
و به بال های کاجی اشاره کرد.
-کمتر شیطانی پیدا میشه که بال داشته باشه...یا بهتره بگم..هیچ شیطان بالداری پیدا نمیشه......
کاجی نیم نگاهی به بالهایش انداخت.
فرشته با لبخند ادامه داد:
-میدونی این یعنی چی؟!
کاجی دوباره با نگاهی پرسگر به فرشته نگاه کرد.فرشته ادامه داد:
-تو پاکی!
کاجی شگفت زده شد.معنی این جمله را نمی فهمید...با صدای بلندی گفت:
-اما من خیلی هارو کشتم!خیلی ها هم می مردن و می گفتن من کشتمشون!ولی من نمیدونم چجوری....
-وجود یک شیطان و فرشته در آسیاه باعث مرگ اطرافیانشون میشه.نمیدونستی؟!
کاجی جوابی برای گفتن نداشت.
-تو فقط سه نفرو کشتی...که تصمیم گرفتی دیگه همچین کاریو انجام ندی....
کاجی گفت:
-من یه سوال دارم!
فرشته با لبخند گفت:
-بپرس!
-من توی یه کوچه تنگ و تاریک و کثیف بودم...همراه هانا...هانا..هانا مرده بود!و من می خواستم قاتلشو بکشم!اون مرتیکه عوضیو!
فرشته گفت:
-هانا مرد!و بدین ترتیب تو به گیهنا برگشتی!وقتی پیوند دوستی بشکنه یا یکی از دونفر بمیره نفر دوم به گیهنا برمیگرده!در ضمن لازم نیست کسیو بکشی!یه فرشته هیچ وقت همچین کاریو انجام نمیده!
کاجی با صدای بلند و با لحن پر از حسرتی گفت:
-ولی من فرشته نیستم!
فرشته بالهایش را باز کرد و گفت:دنبال من بیا!
و شروع به حرکت به آن سمتی کرد که چند دقیقه پیش به آنجا زل زده بود.کاجی نیز دنبال او پرواز کرد.به پشت سرش نگاهی انداخت.هانا نیز دنبال آنها می امد.از اینکه هانا همراهش بود،احساس آرامش می کرد.اما مطمئن نبود که فرشته هم هانا را می بیند....ولی به نظرش می امد که وجود او را حس می کند...بالاخره به جایی رسیدند.چشمه ای زلال.فرشته کنار چشمه ایستاد و رو به کاجی گفت:
-خودتو نگاه کن!
کاجی که قلبش تند تند می زد کنار چشمه نشست و خم شد.خم شدن روی آب،او را یاد هیناتا،همکلاسی اش می انداخت.دفعه قبلی که اینکار را کرده بود،هیناتا او را به درون آب هل داده بود...با دیدن تصویر خودش درون آب،شگفت زده شد.چهره او،هنوز مانند زمانی بود که در آسیاه بود.موهای بلند مشکی براق و چشمان آبی خیره کننده....و عجیب تر از آن...بالهایش...تبدیل به دو بال بزرگ سفید شده بودند!دیگر خبری از شعله های آتش نبود....متعجب سرش را بالا برد و به فرشته نگاه کرد.فرشته چشمانش را بسته بود و لبخند می زد.چشمانش را باز کرد و دستش را به سمت کاجی دراز کرد.با خنده گفت:
-تو با ما خواهی بود،تنشی!(نکته:تنشی در زبان ژاپنی معنی "یک فرشته" رو می ده که اینجا فرشته این اسمو به کاجی می ده.معنی کاجی میشه "آتش")
کاجی برگشت و به هانا نگاه کرد.طوری که انگار می خواست بپرسد:"این حقیقت داره؟"
و با دیدن چهره ی شاد و خندان هانا،دریافت که این اتفاق واقعی ست.باورش سخت بود.چهره اش هنوز شگفت زده بود....کم کم شروع به خندیدن کرد.روی سبزه ها دراز کشید و با صدای بلند خندید.به آسمان نگاه کرد.پرنده ها در آسمان پرواز می کردند و نسیم خنکی می وزید.همانطور که به آسمان نگاه می کرد زیر لب گفت:
-من بهشت توی قلبمو پیدا کردم،هانا.
همانطور که دراز کشیده بود سرش را برگرداند.فرشته دیگر آنجا نبود.هانا به تنشی نزدیک شد و بالای سرش ایستاد.خم شد و به او نگاه کرد.تنشی دست او را گرفت.هانا چشمانش را بست و خندید.و ناگهان،تنشی حس کرد که بال های هانا می درخشند.بالهایش تبدیل به چیزی مانند دانه های شبنم براق و نقره ای شد و در آسمان به پرواز در آمد.کم کم بدنش،موهایش و پاهایش شروع به درخشیدن کردند و به شکل شبنم های براق به آسمان رفتند.و در نهایت،دستانش از دست های تنشی جدا شدند و هانا ناپدید شد.شبنم ها هنوز در آسمان می درخشیدند و دور تر و دور تر می شدند.قطره اشکی از چشمان تنشی جاری شد.دستش را به سمتی که شبنم ها می رفتند دراز کرد.با صدایی آهسته،چشمانی گریان و لبخندی بر لب گفت:
-سایونارا...هانا...
----------
"آهنگ: ride"
دو ماه بعد
-واقعا بهم لطف کردی،پدر!
مرد سالمند آهسته خندید و گفت:
-کاری نکردم!این تنها کاری بود که می تونستم برای پسرم کنم!
پسر جوان خندید.
-راستی پسرم،زخمت چطوره؟
-بهترم!دیگه درد نمی کنه...
مرد سالمند که مدیر مدرسه بود در دفترش نشسته بود و با پسر جوانش که چشمانی آبی و موهای سفید داشت صحبت می کرد.
پسر بلند شد و گفت:
-خب،پدر..اگه کاری با من ندارید من باید برم سر کارم!ارشدم توی ماشین منتظرمه!کلافم کرده از بس بهم پیام میده!
-نه پسرم،کاری ندارم!فقط مراقب خودت باش!خداحافظ،سیکو!
پسر به سمت در رفت و در را باز کرد.با لبخند به پدرش نگاه کرد و گفت:
-خداحافظ،پدر!
و از دفتر خارج شد و در را بست.
وارد محوطه ی مدرسه شد که ناگهان محیط اطرافش تغییر کرد.اکنون،در جایی که پر از گل و درخت بود ظاهر شده بود.می داسنست که این اتفاق چیست زیرا قبلا هم این اتفاق برایش افتاده بود.با اخم گفت:
-این دیگه چه موجود سیریشیه!
و بالاخره،همان "موجود سیریش" را رو به روی خود دید که در هوا معلق بود."موجود سیریش"،در واقع همان تنشی بود.تنشی در حالی که می خندید پرسید:
-حالت چطوره؟
-خوبم.بهترم میشم اگه زودتر بگی این بار باهام چیکار داری و شرتو کم کنی!
تنشی با اخم گفت:
-این چه طرز صحبت کردن با یه فرشتست؟!
-آره خودم میدونم!همون فرشته ای که به خاطرش دو هفته توی بیمارستان بستری بودم!
تنشی با شرمندگی خنده ی ریزی کرد.بعد جدی شد و گفت:
-فقط می خواستم ازت بخاطر اینکه درخواستمو انجام دادی تشکر کنم!راجب اسم مدرسه.....
سیکو مردمک چشمانش را چرخاند و دست به سینه ایستاد و گفت:
-خواهش می کنم،هرچند که به میل خودم نبود!
-قبلا که با هم کار می کردیم نگفته بودی که مدیر مدرسمون پدرته؟!
-فکر نمی کردم احتیاجی باشه که بگم!
-اووووههه!باشه بابا تو چقدر اخمویی!
سیکو یک ابرویش را بالا داد.تنشی گفت:
-فقط از روی کنجکاویه ها!ولی از جان چه خبر؟!
سیکو گوشی اش را به تنشی نشان داد و گفت:
-همین الان یه پیام دیگه ازش گرفتم!
تنشی به صفحه گوشی سیکو زل زد و پیام را در دل خواند:
"د بجنب دیگه!مدرسه که خونتون نیست که چهار ساعت بشینی با بابات درد و دل کنی!پختم تو ماشین!"
تنشی که هنوزم با این که جان را بخشیده بود دل خوشی از او نداشت اخمی کرد.سیکو گوشی را در جیبش گذاشت.بدون اینکه به تنشی نگاه کند گفت:
-هنوز نمیدونه تو کجایی.از وقتی که تو رفتی،بعضی وقتا می بینم تو فکره....به نظرم هنوزم نمیدونه که دوست داره یا ازت متنفره!
تنشی گفت:
-برام مهم نیست!
سیکو جدی ایستادو بعد گفت:
-حالا اگه کارتون تموم شد لطفا شرتون رو کم کنید!
تنشی برای سیکو دست تکان داد و گفت:
-خداحافظ!
و منظره ی اطراف سیکو دوباره به همان حالت قبل برگشت.بچه ها در محوطه ی مدرسه خوراکی می خوردند و با هم حرف می زدند.ناگهان کسی را جلوی خود دید.سرش را بالا برد و با چهره ی عصبانی جان مواجه شد.جان که مشخص بود حسابی عصبانی است گفت:
-تو گفتی فقط 5 دقیقه کار داری!الان 20 دقیقست که منو تو ماشین کاشتی و رفتی دنبال کار خودت!چته؟تو فکر بودی؟
سیکو با شرمندگی خندید و پشت سرش را خاراند و بعد گفت:
-کارم تموم شد!بریم سنپای!
و به سمت در خروجی مدرسه حرکت کردند.جان هنوز هم غر می زد.وقتی از مدرسه خارج شدند جان سوار ماشین شد و سمت شاگرد راننده نشست و به سیکو خیره شد.سیکو برای آخرین کارش نگاهی به تابلوی جدید مدرسه انداخت:"دبیرستان هانا"
لبخندی زد.به سمت ماشین رفت و سوار شد و به سمت محل کارشان حرکت کرد.
-------


   بهشتی در قلب شیطان   داستان