تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 16


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 16


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 10:06 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
rs84_anime.png
سلام^^
قسمت جدیدو گذاشتم^^
بهشتی در قلب شیطان احتمالا 1 یا 2 قسمت دیگه تموم بشه:/
ادامه مطلب:/


سیکو و جان در خانه ای بسیار شیک و نسبتا بزرگ که متعلق به جان بود نشسته بودند.جان روی مبل بزرگی نشسته بود و سیکو روی مبل تک نفره ای رو به روی او نشسته بود و یک میز شیشه ای که رویش پر از برگه بود جلوی آن ها بود.یک فنجان قهوه روی میز سمت سیکو بود و فنجان جان در دستش بود و یک پایش را روی پای دیگرش انداخته بود.جان با چهره ای بی حالت به برگه ها نگاه کرد و گفت:
-ممم....فردا....شب....ساعت 8..نزدیک رستورانی که دختره توش کار می کنه......درسته؟
سیکو سر تکان داد و گفت:
-آره.فقط یه چیزی سنپای.
-بله؟
-فقط ما دو نفریم؟
-منظورت چیه؟
-همچین قاتل خطرناکی...کسی برای کمک به ما نمیاد؟
-این چه حرفیه؟ما دو تا از اعضای بالارتبه ی AUE هستیم.و مورد بعد،این کار به ما سپرده شده.فقط ما دوتا.
بعد سکوت کرد.کمی بعد به طوری که انگار با خودش حرف می زند گفت:
-- کسی که باعث مرگ خونوادم شده رحم نمیکنم....هر کسی که میخواد باشه...
سیکو خواست بپرسد:حتی یوکاری؟اما دیگر حرفی نزد.
----
یوکاری تمام اتاق کارش را گشته بود.اما هیچ چیزی که مربوط به ساکورا باشد را پیدا نکرده بود.ولی مطمئن بود که آن را دیده بود.عکس و اسم ساکورا....ناگهان یادش امد.آن روز که جان و یوکاری با هم برگشته بودند،سیکو چیزی را درون کیفش گذاشت.باید فردا کیف سیکو را می گشت...یه دفعه چیزی به ذهنش زد.اتاق دیگری که در این راهرو بود....به سرعت از اتاق کار بیرون زد و رو به روی اتاق دوم قرار گررفت.مطمئن بود امروز که جان و سیکو بیرون رفته بودند،وارد اتاق شده بودند.دستگیره را چرخاند اما باز نشد.کلیدش را ه منداشت.سنجاقی از موهایش در آورد و در قفل در چرخاند.اما در باز نشد.بعد از حدود یک ربع تلاش نا امید شد ودست از تلاش برداشت.ساکورا احتمالا در خانه تنها بود و با وجود اتفاقاتی که افتادهبود یوکاری این را نم یخواست.باید تمام حواسش به ساکورا می بود.مطمئن بود که خیلی دیر کرده است.با عصبانیت سنجاق را گوشه ای پرت کرد و از ساختمان بیرون زد و به سمت خانه حرکت کرد.
------
ساکورا غذا را اماده کرده بود و کنار بخاری نشسته بود و کتاب می خواند.بعد از مدتی حس کرد چشم هایش می سوزد.کتاب را کنار گذاشت و زانو هایش را در بغل گرفت.دو ساعتی می شد که از رستوران برگشته بود.خانه را مرتب کرده بود،ظرف های کثیف را شسته بود،غذا پخته بود اما یوکاری هنوز نیامده بود.آشفته و نگران بود.تمام فکرش پیش آن دو مامور AUE بود که مبادا بلایی سر یوکاری بیاورند.سرش را روی زانو هایش گذاشت و به در خانه خیره شد.اما یوکاری نیامد.قلبش طوری می زد که حس می کرد صدایش را واضح می شنود.آهسته قطره اشکی از چشمش جاری شد و پایین آمد.ساکورا آهسته اشکش را پاک کرد.دوست نداشت یوکاری او را گریان ببیند.یوکاری.....کسی که برای ساکورا عزیز ترین بود.اگر اتفاقی برای او میفتاد.....صدای در ساکورا را از افکارش بیرون آورد.با خوشحال بلند شد و ایستاد.صدای چرخاندن کلید درون قفل شنیده شد و یوکاری وارد خانه شد.با لبخند گفت:
-برگشتم!
ساکورا دوباره به سمت او دوید و محکم او را در آغوش کشید.متوجه شد که بدن یوکاری از سرما یخ زده است.خود را از او جدا کرد و گفت:
-سلام!چقدر دیر اومدی!یخ کردی!برو لاساتو عوض کن و کنار بخاری بشین.یه شام خوب پختم!
یوکاری خندید و گفت:
-تو همیشه همه کارارو عالی انجام میدی!
ساکورا چشمانش را بست و خندید.ممکن بود فردا یوکاری دیگر هیچ وقت این لبخند گرم را نبیند....
----
شب بود.ساکورا کنار بخاری کتاب میخواند و یوکاری هم با گوشی ای که جان به او داده بود ور می رفت که ساکورا گفت:
-به نظرم دیگه سر این کار نرو.
یوکاری با تعجب به ساکورا نگاه کرد.
+چرا؟
-هر روز دیر میای...نگرانت میشم..
یوکاری خواست چیزی بگوید که برای گوشی اش پیام آمد.
از طرف شماره ای ناشناس بود.پیام را باز کرد:
-سلام!خوبی؟خواستم بگم فردا کار تعطیله!
یوکاری بسیار تعجب کرده بود.جواب داد:
+شما؟
اندکی بعد جواب آمد:
-جان
+چرا فردا کار تعطیله؟
-یه مرخصی کوچیک برای استراحت.
----------------
سیکو روی مبل کنار جا نشسته بود و توی گوشی جان سرک می کشید.پرسید:
-مطمئنی شک نمی کنه؟
+مطمئنم.من اونو می شناسمش.
-ولی اگه فردا اومد...
+نمیاد.
-خب اگه اینقدر مطمئنی....
--------
یوکاری گیج شده بود.باید فردا سر کار می رفت؟شاید آن دو می خواستند نتنهایی با هم آنجا باشند.ولی اگر واقعا حرف جان درست بود،نباید ساکورا را تنها می گذاشت.بالاخره تصمیمش را گرفت.با خود گفت:همینجا می مونم.هرچی بیشتر حواسم به ساکورا باشه بهتره...
----
خب
شما حدس می زنید قسمت بعد چه اتفاقی بیفته؟!-_- ://///////


   بهشتی در قلب شیطان   داستان