تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان قسمت 15


بهشتی در قلب شیطان قسمت 15


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 10:05 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
rs84_anime.png
سلام^^
حرفی ندارم:/


سیکو روی صندلی نشسته بود و یک دستش را کنار صورتش گذاشته بود و به جان نگاه می کرد.یوکاری هم روی میز نشسته بود و در حالی که پاهایش را تکان تکان می داد به جان نگاه می کرد.جان جلوی تابلو ایستاده بود و با دقت خاصی به عکس مقتول جدید که روی تابلو چسبانده شده بود زل زده بود و یک دستش زیر چانه اش بود.یوکاری به زور جلوی خود را گرفته بود که نخندد.به نظر او وقتی جان قیافه ی متفکر به خود می گرفت چهره اش خیلی خنده دار می شد.چند دقیقه بعد جان هوفی کشید و دوباره خود را روی صندلی پهن کرد و با کشیدن پایش روی زمین صندلی را چرخاند و رو به روی یوکاری و سیکو قرار گرفت.بالاخره به حرف آمد و گفت:
-این پرونده خیلی سخت تر از پرونده های قبلیه.این همه مدت مسئولیتشو قبول کردیم اما هنوز هیچ کاری انجام ندادیم!
ناگهان سیکو برخاست.یوکاری و جان هردو با نگاهی پرسشگر به او نگاه کردند.سیکو که اخم کمرنگی داشت رو به جان گفت:
-میشه یه دقیقه بریم بیرون،سنپای؟
جان با لبخند محوی گفت:
-هر کاری داری همین جا بگو!
سیکو که به طور نامحسوس به یوکاری نگاه می کرد گفت:
-میخوام خصوصی باهات صحبت کنم.
جان که کمی تعجب کرده بود بلند شد و پست سر سیکو از اتاق بیرون رفت.
یوکاری با تعجب رفتن آن ها را تماشا می کرد.
--------
سیکو از اتاق بیرون زد و وارد اتاق دیگر شد.جان در حالی که دنبالش می امد پرسید:
-چی می خواستی بهم بگی پسر؟
سیکو چیزی نگفت.بعد که جان هم وارد اتاق دوم شد و در را پشت سرش بست سیکو با صدای نسبتا بلندی گفت:
-تو چت شده سنپای؟!وانمود می کنی که هیچ کاری انجام ندادیم؟!یا اینکه نمی خوای باور کنی؟!این همه سرنخو!
و یکی از دست هایش را باز کرد و به دیوار اشاره کرد.نگاه جان به سمتی که او اشاره می کرد نگاهی کرد و با عکس هایی از مقتول ها و در کنار آنها عکسی از ساکورا رو به رو شد.
سیکو با عصبانیت ادامه داد:
-نه تنها به این دختر،بلکه من به یوکاری هم مشکوکم!از کجا معلوم اون قاتل نباشه؟!
جان چشمانش را بست و انگشت اشاره اش را بالا آورد و با لحنی که انگار این حرف احتیاجی به توضیح دادن ندارد گفت:
-یوکاری بی گناهه.
سیکو داد زد:
-از کجا اینقدر مطمئنی؟!
این بار جان با عصبانیت دست هایش را کمی باز کرد و با صدای بلندی گفت:
-قاتل یه آدم معمولی نیست!بهتره بگم،اصلا یه آدم نیست!یوکاری فقط یه دختر مدرسه ای معمولیه!من به اون ایمان دارم!
سیکو که انگار چیزی را متوجه شده باشد در حالی عصبانی بود گفت:
-آها!پس قضیه از این قراره!
جان با کمی اخم گفت:
-راجب چی حرف می زنی؟
سیکو کمی جلوتر آمد و رو به روی جان ایستاد.برای اینکه توی چشم های جان زل بزند احتیاج بود که سرش را کمی بالا بیاورد.جان نیز به چشمان او خیره شد.بعد از چند ثانیه سیکو گفت:
-عاشقش شدی؟
صدای شتلق بلندی در فضا پیچید و سیکو دستش را صورتش گذاشت.در اثر سیلی ای که خورده بود سرش خم شده بود.کمی سرش را بالا آورد و به جان نگاه کرد.کاملا مشخص بود که جان به سیم آخر زده است.با چشمان درست و صورتی که از عصبانیت سرخ شده بود  به سیکو نگاه می کرد.انگشت اشاره اش را بالا برد و خواست چیزی بگوید که منصرف شد و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون زد.سیکو با اخم به در بسته نگاه کرد و بار دیگر به عکس کوچیک ساکورا روی دیوار اتاق نگاه کردو از اتاق خارج شد و وارد اتاق اول شد و در کمال تعجب دید که یوکاری بی هیچ حرکتی سر جای قبل یخود نشسته و با تعجب و نگاهی پرسشگر به او نگاه می کند.سیکو اخم کمرنگی کرد و بعد گوشه ای نشست و مشغول ور رفتن با موبایلش شد.تنها امیدش به این بود که موقع برگشتن از کار جان را راضی کند.
--------
جان به تصویر خودش در آینه خیره شده بود.شیر آب را باز کرد و یک مشت آب بر صورت خود ریخت و دوباره در آینه نگاه کرد.شاید هم سیکو راست می گفت.شاید جان واقعا.....
مشتی دیگر آب بر صورت خود پاشید و شیر آب را بست و از دستشویی خارج شد.به سمت پنجره ای که در راهرو بود رفت و آن را باز کرد و سرش را از پنجره بیرون برد.نسیم خنک به صورتش خورد و چون صورتش خیس بود باعث شد احساس سرما کند.چشمانش را بست.موهایش در باد تکان می خورد.بالاخره کمی احساس آرامش کرد.لبخندی زد و سرش را داخل آورد و پنجره را بست و به سمت اتاق کارش روانه شد.
-----
وقت رفتن بود.جان کتش را مرتب کرد و دستش را درون موهایش فرو برد.سیکو در حالی که کتش را می پوشید با اخم به گوشه ای زل زده بود و فکر می کرد.یوکاری هم خداحافظی کرد و خواست برود که جان گفت:
-میرسونیمت.
-نه ممنون.خودم می رم.
-ولی...
-خداحافظ،سنپای!
و دستی تکان داد و بیرون رفت.جان نیز لبخند زد.
سیکو که به آن دو نگاه می کرد سری از روی تاسف تکان داد.
------------
سیکو پشت فرمان نشسته بود و منتظر جان بود.بالاخره جان امد و سمت شاگرد راننده نشست.و بدون هیچ حرفی یک دستش را زیر چانه اش گذاشت و از پنجره به بیرون خیره شد.سیکو ماشین را روشن کرد و راه افتاد.بعد از مدتی سکوت سیکو گفت:
-سنپای؟
+هوم؟
-من معذرت می خوام.
جان زیر چشمی به سیکو نگاه کرد چهره ی مضطربی داشت و به جاده نگاه می کرد.دوباره به بیرون خیره شد و گفت:
+خب
-می خواستم بگم که....اون دختره....منظورم اوتسوکاست.....حالا که مطمئنیم....کی...؟
+به نظر تو کی خوبه؟
-من میگم همین فردا-
+فردا؟
-البته اگه شما-
+نه.همین فردا خوبه.پس امشب بیا خونم تا ببینیم دقیقا باید چیکار کنیم.
-اممم...فقط یه چیزی...
+بله؟
-راجب یوکاری....
+به اون چیزی نمی گیم.بی خبر بمونه بهتره
پس از چند لحظه سیکو گفت
-چشم،سنپای.


   بهشتی در قلب شیطان   داستان