تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 14


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 14


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 10:05 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
rs84_anime.png
سلام^^
--------
فکر کنم بهشتی در قلب شیطان 20 یا 25 قسمت بشه:/شایدم بیشتر:/
فعلا دارم به داستانی که بعدش میخوام بنویسم فکر می کنم و یه ایده هایی به ذهنم رسیده:/
پ.ن.عکسو عوض کردم:/

----
یوکاری در را زد و وارد خانه شد.فضای خانه فقط توسط یکی دو لامپ کوچک که سو سو می زدند روشن مانده بود.بلند گفت:
-من برگشتم
طولی نکشید که ساکورا با قدم های سریع خودش را به او رساند و محکم او را در آغوش گرفت.
چشمان یوکاری از تعجب گرد شده بود.
-اممم...ساکورا...
ساکورا که اشک می ریخت گفت:
-خیلی خوشحالم که برگشتی!کلی نگرانت شده بودم!کجا بودی؟!
یوکاری که جوابی برای سوال او نداشت سعی کرد بحث را بپیچاند و گفت:
-چیزی برای خوردن داریم؟واقعا گشنمه!
ساکورا یوکاری را رها کرد و گفت:
-آره.برو لباساتو عوض کن.الان برات میارم.
یوکاری لبخندی زد و لباس هایش را عوض کرد.یک تی شرت قرمز ساده و شلوار ورزشی آبی پررنگ پوشید.موهایش را پشت سرش دم اسبی بست و توی هال روی زمین کنار بخاری نشست.ساکورا نیز کمی غذا آورد و جلوی خودش و یوکاری گذاشت.یوکاری فورا مشغول خوردن شد.ساکورا نیز شروع کرد.بعد از اولین لقمه اش پرسید:
-نگفتی کجا بودی؟!
یوکاری گفت:
-یه کار جدید پیدا کردم.حقوقش از قبلی بهتره.از این به بعد اونجا کار میکنم.
-چی؟
-گفتم یه کار بهتر پیدا کردم.
-خب این چه کاریه؟
-اممم...توی یه فروشگاهه.
-فروشگاه؟
-آزه.دیگه لازم نیست میزارو دستمال بکشم یا اینکه غذا اینور اونور ببرم.
و همزمان به این فکر کرد که اگر جان ارشد او است،او را به این کار ها هم مجبور می کند.وقتی خود را در این حالت تصور خنده ی آهسته و کوتاهی کرد.ساکورا پرسید:
-چیشد؟
-هیچی.
بعد از تمام شدن غذا یوکاری ظرف ها را جمع کرد و ساکورا مشغول شستن ظرف ها شد.یوکاری به اپن تکیه داده بود و با لبخند به ساکورا که ظرف میشد خیره شد.آیا واقعا این زندگی ای بود که یوکاری میخواست؟آیا از همان روز اولی که ساکورا را دیده بود،از همان روزی که به او درخواست دوستی داده بود،راضی به این هم بود که اینگونه زندگی کنند؟تمام مدت مشغول کارو مدرسه باشند و در بقیه وقت خالی خود هم کار های خانه را انجام دهند؟آن هم چه خانه ای!خانه ای بسیار کوچک و کثیف که هر لحظه ممکن بود روی سرشان خراب شود.خوب که فکر کرد،دید که حتی اگر اوضاع از این هم بدتر شود،باز هم میخواهد با او زندگی کند.از این فکر احساس آرامش عمیقی کرد.اما ناگهان،با یاد آوری اتفاقی که رخ داده بود،تمام آرامشش نابود شد.عکس و اسم ساکورا،در محل کار یکی از ارشد ها و اعضای بالارتبه ی AUE؟
دوباره دقیق تر به ساکورا نگاه کرد.دختری که بر خلاف او،پاک پاک بود.پاک از هرگونه دروغ،پنهان کاری،مردم آزاری،قتل،دزدی و بسیاری از خصوصیاتی که یوکاری را شکل داده بودند.دقیقا،این همان چیزی بود که همیشه یوکاری را عذاب میداد.یوکاری حس میکرد که سربار ساکوراست.یک بار اضافی بر دوش هانا،دختر فرشته ی بزرگ.اگر یوکاری سمت دیوار ها نمی آمد،ساکورا هم هیچوقت مجبور نبود همچین زندگی سختی را تحمل کند.شاید اینها دلیل این بودند که وقتی یوکاری میدید که ساکورا نگران اوست احساس خاص و زیبایی را در خود احساس می کرد.احساسی شبیه به شادی،شگفتی،عشق.
از این به بعد،باید حواسش را بیشتر جمع میکرد.باید بیشتر از خودش،مراقب ساکورا میبود.او قصد نداشت هیچ چیزی در این مورد به ساکورا بگوید.پس تمامی کارها گردن خودش می افتاد.با خود گفت:
-گندیه که خودم زدم.خودمم باید درستش کنم.نمیزارم کسی ساکورا رو از من بگیره.تنها کسی که منو واقعا دوست داره...تنها چیزی که دارمو....
------
دو روز بعد
زنگ آخر مدرسه به صدا در امد.یوکاری از ساکورا خداحافظی کرد و به او گفت که سر کار جدیدش می رود.بعد تمام مسیر را دوید و به ساختمان رسید.با دیدن نگهبان نیشخندی زد و وارد ساختمان شد و وارد قسمت مورد علاقه اش،یعنی آسانسور شد و دکمه ی 5 را زد.بعد که به طبقه پنجم رسید.دکمه ی طبقه ی 9 را زد.همینطور که با آسانسور بازی می کرد قانون شماره 8 را به خاطر آورد:به موقع میای و به موقع میری!دیشب تمام شب را بیدار مانده بود تا آن قوانین لعنتی را حفظ کند.و حالا بهتر از خود جان قوانین را کلمه به کلمه حفظ شده بود.دکمه ی شماره ی 8 را زد و بعد وارد سالن شد.نیم نگاهی به در دیگر آنجا انداخت.خواست وارد آن در بشود که متوجه شد مثل همیشه صدای جان و سیکو ا زداخل اتاق کار نمی آید.به نظر اتاق خالی بود و جان و سیکو هنوز نرسیده بودند.از فرصت استفاده کرد و با کلیدی که سیکو به او داده بود و گفته بود"اگه گمش کنی جان هم تورو گم و گور میکنه"در را باز کرد وارد اتاق کار شد.به سمت کشویی که آن روز عکس ساکورا را داخل آن دیده بود رفت و آن را باز کرد.برگه های سفید را کنار زد اما پرونده را پیدا نکرد.همینطور کشو های دیگر را گشت اما انگار پرونده آب شده بود و در زمین فرو رفته بود.سراسیمه خواست از اتاق بیرون بزند و اتاق دیگر را بگردد که جان وارد شد و در را بست.جان به لبخند کج همیشگی اش(اونایی که انیمه ی سگ های ولگرد بانگو رو دیدن میدونن چویا چجوری لبخند میزنه،منظورم اونطوریه)گفت:
-به به!میبینم که خوب قوانینو یاد گرفتی!
یوکاری چیزی نگفت.جان کتش را در آورد و سمت یوکاری پرت کرد.یوکاری با اخم کت را روی صندلی انداخت.جان رفت و روی صندلی ای جلوی تابلویی که عکس مقتول ها روی آن بود خود را پرت کرد و دست هایش را پشت سرش گذاشت و پاهایش را روی میز گذاشت و یک پایش را روی دیگری انداخت.یوکاری که از این حرکت جان متعجب شده بود یک ابرویش را بالا داد و به او زل زد.حتی از معلم پیرشان که به زور میتوانست راه برود انتظار این حرکت را داشت،اما از جان نه!
جان با مشاهده ی چهره ی او گفت:
-چیه؟
یوکاری که هنوز هم به شکل نشستن جان فکر میکرد گفت:
-هیچی
جان رویش را برگداند و به یکی از مقتول ها خیره شد.یوکاری آمد و پشت سر او ایستاد.خم شد تا قدش به قد او برسد و نگاهش را دنبال کرد و دوباره به همان زن زیبا،که بهش میخورد حدود 30 تا 35 سال سن داشته باشد،و اسمش آندا کازامی بود رسید.این بار دیگر طاقت نیاورد و پرسید:
-تو این زنو میشناسی؟
جان ابتدا چیزی نگفت.یوکاری دوباره آن غم خاص را در نگاه او احساس می کرد.بالاخره جان به حرف آمد و گفت:
-مادرمه...
یوکاری حسابی جا خورد.پرسید:
-مادرت؟
-اوهوم....
-ولی....
جان با نگاهی پرسشگو به یوکاری خیره شد.یوکاری گفت:
-ولی اون خیلی جوون نیست؟!
لبخند کمرنگی روی لب جان پدیدار شد.دوباره به عکس نگاه کرد و گفت:
-مادر من همیشه جوون بود.چهره ش زیبا بود،اخلاقش زیبا بود،فکراش زیبا بود،وجودش زیبا بود...
یوکاری احساس خاصی داشت.حس می کرد که دلش برای جان می سوزد.آهسته گفت:
-متاسفم
جان سری تکان داد و چیزی نگفت.ناگهان در باز شد و سیکو سراسیمه وارد شد.بدون سلام و هیچ حرف دیگری در حالی که نفس نفس می زد و مشخص بود که به جای استفاده از آسانسور تمام پله ها را دویده است گوشی اش را بالا آورد.در آن عکسی بود که از دور یوکاری نمیتوانست تشخیص بدهد عکس چیست.سیکو که هنوز نفس نفس می زد گفت:
-سنپای...همین امروز.....یه.......یه قتل دیگه!
جان فورا از روی صندلی بلند شد.یوکاری نیز تعجب کرده بود.جان به سمت سیکو رفت و گوشی را از دستش گرفت و به عکس نگاه کرد اما ناگهان حالت چهره اش عوض شد.چیزی مانند دل به هم خوردگی،نگرانی،عصبانیت و شگفتی.انگار هر لحظه ممکن بود بالا بیاورد.یوکاری نیز به آن ها نزدیک شد و خواست گوشی را بگیرد.تمام فکرش پیش ساکورا بود.دستش را بالا برد که گوشی را از دست جان بگیرد که جان نگذاشت.یوکاری پرسید:
-چرا؟منم میخوام ببینم!
-احتیاجی نیست
یوکاری که واقعا عصبانی شده بود محکم گوشی را از دست جان کشید و با دیدن تصویر درون گوشی تازه فهمید چرا جان و سیکو اینقدر تعجب کرده اند.جسدی غرق در خون،یکی از همکلاسی هایش،یومه،آن دختر زیبا که روز اول مدرسه با او آشنا شده بود،که کاملا مشخص بود ماشین بزرگی از رویش رد شده است و اعضای داخلی ش مشخص بود.اما دست کم،یوکاری خیالش راحت که برای ساکورا اتفاقی نیفتاده است.سیکو گفت:
-جلوی چشمای من اتفاق افتاد.همین نیم ساعت پیش.موگی هم همراهم بود.وقتی از خونش نمونه برداری کردیم و آوردیمش اینجا بعد از آزمایشش گفتن اینم مثل قبلیاست.
چیزی که بیشتر از همه برای یوکاری تعجب آور بود این بود که او از صبح تا حالا مشغول بوده و هیچ خطایی انجام نداده بود.ولی چطور؟؟....
---------
دو شیطان از دریاچه ای که به آن "دریچه" میگفتند در حال تماشای دنیای انسان ها بودند.یکی از آنها که یوکاری او را "پدر"صدا می زد گفت:
-می بینی؟خودش خودشو بدبخت کرد.داره همه چیو نابود میکنه.
دیگری که مادر یوکاری بود گفت:
-این چطور قانونیه؟
-کدوم قانون؟
-اینکه وقتی یه شیطان و فرشته با هم دوست بشین به آسیاه فرستاده میشن اما وجود یک شیطان و فرشته در آسیاه باعث مرگ آشناییانشون میشه؟
پدر یوکاری چیزی نگفت.بعد از دقایقی سکوت گفت:
-اگه همینطوری ادامه بدن،طولی نمی کشه که جفتشون نابود میشن...و اون وقت دیگه هیچ زمانی برای درست کردن کارای اشتباهشون ندارن....


   بهشتی در قلب شیطان   داستان