تبلیغات
Real dreams - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 10


بهشتی در قلب شیطان-قسمت 10


یکشنبه 6 خرداد 1397♦ 10:02 ق.ظ♦ ✗Saiko✗ ♦
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
ادامه مطلب

یوکاری در حال دستمال کشیدن میز چوبی گردی در رستوران بود.صدای مهربانی را از پشت سرش شنید:
-کارا چطور پیش میره؟!
یوکاری برگشت و به میزی که آن را تمیز می کرد تکیه داد و رو به ساکورا گفت:
-افتضاح!اگه این مدیر یه بچه ی دیگه داشت خودم میکشتمش تا این رستوران تعطیل بشه!
ساکورا اخم محوی کردویوکاری خنده ی خجالت زده ای کرد و گفت:
-ببخشید!
ساکورا لبخندی زد و گفت:
-عیبی نداره!اگه میخوای برو استراحت کن.از ظهر تا الان داری کار می کنی و هنوز هم تکالیف فردا رو انجام ندادی!من به جات اینجا رو تمیز می کنم!
و دستش را برد که دستمال را از دست یوکاری بگیر که ناگهان خشکش زد.
یوکاری که از این رفتار او متعجب شده بود پرسید:چی شده؟
ساکورا به پشت سر یوکاری اشاره کرد.یوکاری برگشت و دوباره با جان شاردیس چشم در چشم شد.
برگشت و هوفی کشید و دستمال را به دست ساکورا داد:
-من میرم پیشش.
-یوکا--
ما حرفش نصفه نیمه ماند و یوکاری پیش جان شاردیس رفت.با خنده گفت:
-سلام آقا!بفرمایید بشینید!
و بدون اینکه به او اجازه حرف زدن بدهد رفت و کمی بعد با دو لیوان آب یخ برگشت و آن را روی میز جان و پسر جوانی که همراهش بود و یوکاری می دانست که اسمش سیکو است گذاشت.سیکو لبخندی زد و تشکر کرد اما جان فقط نیم نگاهی به او انداخت.یوکاری دوباره با چهره ای خندان گفت:
-میتونم سفارشتون رو بگیرم؟
این بار جان به حرف آمد و گفت:میشه بشینی؟
یوکاری پرسید:
-با من بودید؟
-اره.بشین.
یوکاری نیم نگاهی به ساکورا که به او نگاه می کرد انداخت و کنار سیکو رو به روی جان نشست.
جان فورا پرسید:
-راجب پیشنهادم فکر کردی؟
-پیشنهادت؟..؟...؟
-آره.اینکه بیای و توی سازمان ما کار کنی.
-اوه.اونو میگی.
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-اره!فکر کردم!
+خب؟
-خب...من دیروز فقط راجب این موضوع فکر کردم و حس می کنم میخوام....
کمی مکث کرد و بعد با خنده گفت:
-می خوام پیشنهادتونو قبول کنم!
کاملا مشخص بود که جان تعجب کرده بود.اما فورا خود را جمع و جور کرد و گفت:
-عالیه!پ ساز این به بعد با هم همکاریم!
و دستش را به سمت یوکاری دراز کرد.یوکاری هم لبخندی زد و با او دست داد.
-امیدوارم همکاریمون پر از موفقیت باشه!
یوکاری گفت:
-منم همینطور!
بعد ایستاد و گفت:خب،حالا می تونم سفارشتونو بگیرم؟!
جان خندید و گفت:دوتا قهوه لطفا!
-حتما!
و از میز آ«ها دور شد.وارد آشپزخانه ی شد ساکورا را دید.دستمال همچنان در دستش بود.ساکورا فورا پرسید:
-چیشد؟!
-هیچی.دوباره ازم پرسید که میخوام باهاش کار کنم یا نه و منم گفتم نه.فکر کرده من احمقم وراحت توی تله میفتم!
ساکورا نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و گفت:من می رم که میزارو تمیز کنم!
-باشه!
--
سیکو گفت:
-بالاخره قبول کرد.ولی تو چرا اینقدر پکری؟
و به جان که اخم هایش را در هم کشیده بود نگاه کرد.جان گفت:
-با شناختی که ازش دارم،فکر نمی کردم هرگز قبول کنه!یعنی ممکنه اون هدف نباشه؟یا اینکه...
سیکو گفت:
-یا اینکه داره برامون نقش بازی میکنه که قاطی ما یشه!
جان چیزی نگفت.
سیکو ادامه داد:
-اگه اطلاعات سازمان به بیرون درز پیدا کنه بدبخت میشیم!میدونی که!
-خودم میدونم!ولی فکر نمی کنم همچین اتفاقی بیفته.
و به دختر بوری که در نزدیکی آنها میزهارا تمیز می کرد نگاه کرد.


   بهشتی در قلب شیطان   داستان